روابط میان منتقدان
ایرانی از دیرباز رابطه ای پرپیچ و خم بوده و کمتر منتقدی بوده که در یک رسانه قلم
بزند و در عین حال از حضور نوشتاری همکاران دیگر خویش در آن رسانه استقبال کند. البته
این مساله ای نیست که بتوان به سادگی متوجه آن شد چراکه اغلب منتقدان سینمایی
هنگامی که در برابر تریبونهای رسمی قرار می گیرند سعی دارند قضیه را جوری دیگر
جلوه داده و ادعا کنند میان آنها و تمام هم صنف شان رابطه ای سراسر دوستی و مودت
برقرار است اما هر از گاه تنشهای وارده به برخی از دوستان منتقد که بعضا نام
روشنفکر را هم با خود یدک می کشند به جایی می رسد که به جای اثبات دلایل ناکارآمدی
نوشته های همکاران، بر روی نام آنها خط بطلان کشیده و از این مساله سخن می گویند
که همکار موردنظر به لحاظ شخصیتی به چنان جایگاهی نرسیده است که بتوان راجع به
فعالیتهایش سخن گفت!
یکی از تازه ترین
نمونه های انتقادات این چنینی را احمد طالبی نژاد نه به برنامه «هفت» که به مجری و
در واقع گرداننده آن یعنی فریدون جیرانی وارد کرده و از این مساله سخن گفته است که
هیچ گاه این برنامه را ندیده و حتی یک لحظه هم طاقت دیدن مجری این برنامه را ندارد
چراکه می داند جیرانی قبلا چه بوده و حالا به کجا رسیده است! طالبی نژاد مسیری که
جیرانی طی کرده تا به برنامه «هفت» برسد را نوعی مرگ خاموش دانسته یعنی مرگ شخصیت
و اینکه جیرانی از عنوان مجله ای که او سابقا منتشر می کرد به عنوان نام برنامه اش
استفاده کرده، را کمترین جرمی دانسته که متوجه این شخصیت است!
البته فارغ از
اینکه محل اعاده شکایت از یک شخصیت حقیقی نه در یک نشریه بلکه در محاکم قضایی است،
دو موضوع جای تامل دارد. یکی اینکه طالبی نژاد ادعا کرده، جیرانی عنوان برنامه خود
را از عنوان مجله او عاریه گرفته و دیگری اینکه «هفت» را نمی بیند چون مجری آن به
لحاظ شخصیتی آدم خوبی نیست! در مورد اول یعنی عنوان برنامه جیرانی همین بس که
«هفت» عنوانی است در عالم هنر به شدت متواتر، عنوانی که اگر همین الان هم آن را در
گوگل جستجو کنید به ده ها سایت برخورد می کنید که از این کلمه به عنوان، نام یا
بخشی از نام خود استفاده کرده اند. اینکه در زمانی طالبی نژاد مجله ای به نام
«هفت» داشته و به همین دلیل کپی رایت این نام تا ابد برای اوست کمی غیرمنطقی می
نماید. درست مثل اینکه چون برنامه ای به نام «نود» داریم، دیگر روزنامه ای به نام
«نود» نباید منتشر شود! مورد دوم یعنی اینکه جناب طالبی نژاد برنامه را نمی بیند
چون مجری آن آدم خوبی نیست هم درست به مانند این است که بگوییم چون فیلمی مثل
«آواتار» در یک کشور استعمارگر تولید شده پس نباید آن را تماشا کرد!
همه اینها را که
کنار بگذاریم اصلی ترین دلیلی که سبب شده طالبی نژاد در یادداشتی به قلم خودش به
موارد فوق الذکر اشاره کند، این است که شخص یا اشخاصی نظر او را درباره برنامه
«هفت» جویا شده اند و بر این اساس و بنا به اعتقاد صریح خودِ طالبی نژاد که بارها
گفته می بایست فیلم را نقد کرد نه فیلمساز را، جناب طالبی نژاد هم می بایست
ایرادهایی که به برنامه «هفت» وارد می دانند را قلمی می کردند نه اینکه یادداشت
خود را ترازویی سازند برای سنجش شخصیتی فریدون جیرانی که حتی اگر همین سنجش هم به
طور صریح و شفاف و نه با عباراتی کلی مثل «مسیری که او طی کرده هم نوعی مرگ خاموش
است؛ مرگ شخصیت» صورت می گرفت شاید از خواندن یادداشت این استادِ نقد سینمایی،
نکاتی عاید مخاطب می شد اما در شرایط فعلی فقط عمق عصبانیت طالبی نژاد است که رخ
می نمایاند؛ آن هم عصبانیتی که تجربه می گوید دیر یا زود فروکش خواهد کرد!
+ نوشته شده توسط حامد مظفری در جمعه بیست و نهم مرداد 1389 و ساعت
20:20 |
«چارلز کینگزلی»(با
بازیمارتون سوکاس) که صاحب خطوط
کشتیرانی فراوانی در سرتاسر جهان است، دختری با نام «آلیس»(با بازیمیا واسیکاسکا) دارد؛ یک دختر کنجکاو و ماجراجو که در دوران
کودکی به گونه ای کاملا ناخواسته درگیر حوادثی شده که در سرزمین عجایب رخ داده
است. هرچند آلیس تمام ماجراهای به وقوع پیوسته در سرزمین عجایب را به طور کامل
برای پدر خود بیان کرده است اما چارلز که به وجود جهان زیرزمینی مدنظر آلیس
اعتقادی ندارد، در پیشگاه عموم مردم اعلام می کند که فرزندش به نوعی بیماری روانی
مبتلا است و هذیان می گوید! سالها بعد و مدتی پس از مرگ چارلز، آلیس که رفته رفته
در حال فراموش کردن اسرار مربوط به سرزمین عجایب است، یک بار دیگر و به طوری کاملا
اتفاقی به این دنیای زیرزمینی وارد می شود؛ ماجرا از این قرار است که آلیس پس از دریافت
پیشنهاد ازدواج از سوی پسر جوانی با نام «هامیش» (با بازی لئو بیل) که فرزندِ یکی
از شرکای تجاری پدرش است، در یک مهمانی مجلل شرکت می کند. در میانه این مهمانی ناگهان
سروکله خرگوشی سفید(با صداپیشگی مایکل شین) پیدا می شود؛ خرگوشی که یک جلیقه بر تن
دارد و ظاهرش آن قدر عجیب است که خیلی زود توجه آلیس را به خود جلب می کند. آلیس،
خرگوش را دنبال کرده و به دنبال او وارد سوراخ بزرگی می شود که در تنه یک درخت
ایجاد شده است! این سوراخ به یک اتاق عجیب و غریب منتهی می شود؛ در این اتاق است
که آلیس با خوردن یک نوشیدنی به لحاظ قدی کوچک شده و با گاز زدن یک کیک وزنش
افزایش می یابد. درب خروجی این اتاق به سرزمین عجایب باز می شود؛آلیس حین گشت زنی در این سرزمین با
شخصیتهایی نظیر«مَدهَتِر»(با بازی جانی دپ) آشنا شده و خیلی زود می فهمد که اوضاع
در سرزمین عجایب بسیار دگرگون شده زیرا «ملکه قرمز»(با بازیهلنا بونهام کارتر) علیه خواهر خود «ملکه سفید»(با بازیآن هاتاوی) توطئه کرده و خودش حاکم شده است و حالا این آلیس
است که می بایست با کمک ساکنین سرزمین عجایب، دست به شورش بزند...
درباره فیلم
تمام آثار «تیم
برتون» حتی فیلمهایی که او در روند ساخت آنها، نقش اصلی نداشته و به عنوان یکی از
عوامل تولید ایفای نقش کرده، دارای حداقلی از استانداردهای سینمایی روز هستند!
«آلیس در سرزمین عجایب» هم از این قاعده مستثنی نیست؛ این اثر فانتزی- اسطوره ای
بارها و بارها و به شیوه های مختلف هنری روایت شده اما فیلمی که براساس این داستان
توسط برتون ساخته شده، نه یک کار تکراری که اثری است در نوع خود ارژینال و منحصر
به فرد! یکتایی این فیلم نه فقط ناشی از لحن روایی متفاوت تیم برتون و یا سه بُعدی
بودن تکنیک تصویربرداری فیلم، که کاملا برآمده از ویژگیهای متمایزی است که
کاراکترهای داستان را با آن می شناسیم! همه ما حداقل برای یک بار هم که شده داستان
فیلم را شنیده ایم اما روش مجزایی که برتون برای معرفی و شناساندن کاراکترهای
داستان خود برگزیده، موجب آن می شوند که گمان بَریم این اولین رویارویی ما با
شخصیتهایی مثل «هزار پا» و یا «مَدهتر» است! این یکتایی در طراحی تصاویر هم به کار
رفته و باعث شده ورای ظاهر کلاسیک داستان فیلم، هر کدام از شخصیتها را در قامتی
نسبتا جدیدتر به تماشا بنشینیم. بدین لحاظ میتوان طراحیهای این اثر را بسیار شبیه
دانست به طراحیهایی که «جان تِنیل» معروف برای مجموعه تلویزیونی دهه شصتی «آلیس در
سرزمین عجایب» انجام داده بود. بدون شک طراحی شخصیتهای فیلم جدید با نظارت مستقیم
برتون انجام شده اما به راحتی میتوان بخش عمده ای از جذابیت تصویری کاراکترها را
مرهون حضور «رابرت استرامبرگ» در این پروژه دانست. استرامبرگ که سال گذشته یک همکاری
موفق با جیمز کامرون در «آواتار» را پشت سر گذاشته بود، در فیلم جدید تیم برتون به
عنوان طراح تولید کار کرده و در برگردان تصویری ایده های برتون بیشترین مسئولیت
برعهده وی بوده است!
نظرات منتقدان
راجر ایبرت-اگر بخواهم از
دیدگاه یک مخاطب کم سن و سال درباره داستان «آلیس در سرزمین عجایب» سخن گویم، باید
آن را داستانی ترسناک و به شدت ناخوشایند توصیف کنم! به گمانم تمام کودکانی که
برای بار اول داستان ورود آلیس به سرزمین عجایب را شنیده اند، در ابتدا از شدت
ترس، به خود لرزیده اند؛ به هر حال در این داستان آلیس با موجوداتی روبه رو می شود
که در نگاه اول، ترس را به دل مخاطبان می اندازند و پس از آن با طرح معماهای
دشوار، ذهن آنها را درگیر می کنند! برای همین است که تنها تعداد اندکی از کودکان
هستند که پس از اطلاع از داستان آلیس، تمایل دارند به جهان اسرارآمیز و زیرزمینی
سرزمین عجایب وارد شده و عوامل دهشتناک موجود در این جهان را شخصا ملاقات کنند. اگر
بحث بر سر اقامت دائمی در این سرزمین باشد که بعید می دانم کودکی پیدا شود که حاضر
شود به این سرزمین رفته و آن را به عنوان مکانی دائمی برای زندگی برگزیند! سوالاتی
که یک مخاطب خردسال هنگام روبه رویی با داستان آلیس برای خود مطرح می کند براین
مبنا است که چرا آلیس شخصیتی سحرانگیز دارد و اصلا چرا او این قدر بی محابا به دنیایی وارد می شود که هیچ
آشنایی از آن ندارد؟ و یا چرا داستان آلیس به مانند داستان «پوه» طنازانه و مفرح
نیست؟ «پوه» همان خرس افسانه ای بازیگوشی است که خالقش «اِی.اِی.میلن» است! خودم
هنگامی که در ابتدای دهه پنجاه نسخه ای از «آلیس در سرزمین عجایب» محصول کمپانی
دیزنی را دیدم، به شدت از کاراکتر «گربه چِشایر» ترسیدم، ترس من از این ناحیه بود
که این گربه می خواست چیزهایی را برایم بیان کند که هیچ علاقه ای به دانستن آنها
نداشتم! اما اکنون و با تماشای ورسیون سه بُعدی «تیم برتون» دیگر آن احساس سابق به
سراغم نیامده و شاید حتی بسیاری از سوالاتی که پیش از این درباره آلیس داشتم، با
دیدن نسخه جدید «آلیس در سرزمین عجایب» مرتفع شد! یک دلیل این موضوع می تواند
افزایش سن من باشد اما دلیل اصلی تر آن به لحن روایی تیم برتون بازمی گردد. تیم
برتون عادت دارد که حتی ساده ترین داستانها را نیز با جهان بینی خود ترکیب کرده و
از همین رو است که نحوه روایت او از داستان آلیس، برای بزرگسالان هم جذابیت
فراوانی دارد! برتون به همراه همکار فیلمنامه نویس خود «لیندا وولوِرتون » با ایجاد
تغییراتی در داستان اصلی «لوئیس کارول» یعنی افزایش سن کاراکتر اصلی و قرار دادن
او در شرایط ازدواج نه تنها همذات پنداری جوانان با این داستان را بیشتر کرده بلکه
با خلق سوالات ذهنی پیچیده ای که حین ورود آلیس به سرزمین عجایب رقم می خورد، کاری
می کند که مخاطب بزرگسال، برای یافتن پاسخ این پرسشها هم که شده، با دقت فراوان
فیلم را دنبال کند.
تای بور- به لحاظ جلوه های
تصویری لازم برای بازسازی یک داستان قدیمی، نسخه سه بُعدی «آلیس در سرزمین عجایب»
در بهترین وضعیت خود قرار دارد و همین مساله این فیلم را به یک اثر تصویری به شدت
جذاب تبدیل کرده است ولی به لحاظ مفهومی نمیتوان این فیلم را آن قدرها درگیرکننده
دانست. «آلیس در سرزمین عجایب» به لحاظ داستانی یک اقتباس درجه یک به شمار نمی رود
چراکه در متن داستان منبع اقتباس تغییرات زیادی به وجود آمده است ولی به لحاظ
سینمایی اثری شاخص به شمار می رود و میتوان آن را در رده یکی از بهترین آثار
سازنده اش «تیم برتون» جای داد. به عبارت بهتر «آلیس در سرزمین عجایب» یک فیلم تیم
برتونی تمام عیار است و شاید هم مهیجترین اثری که تاکنون از این فیلمساز دیده ایم!
فیلم از همان سکانسهای آغازین مخاطب را حیرتزده می کند. همه آماده اند تا همان
داستان قدیمی آلیس کوچولو را بشنوند اما به ناگاه با دختری جوان روبه رو می شوند
که در آستانه ازدواج قرار دارد؛ دختری لاغراندام که با گریمی کاملا غیرمتعارف
تصویر شده و قصد دارد وارد دنیایی شود که پیش از این درباره آن بسیار شنیده ایم!
رنگ آمیزی میزانسنهای فیلم باظرافت تمام انجام شده و بدون تردید یکی از دلایل
کیفیت بصری بالای اثر نیز ناشی از همین مساله است! نماهای فیلم به تصاویر سیاه و
سفید کلاسیکی می ماند که توسط تکنیک رنگ آمیزی دستی، رنگ شده و به واسطه همین رنگ
آمیزی، شمایلی متفاوت از قبل یافته اند! شمایلی که در عین دارا بودن جذابیت برآمده
از گذشته گرایی، این مزیت را هم دارند که از تکرار ناشی از سیاه و سفید بودن،
برهند.
نکات حاشیه ای
-- این فیلم، هفتمین
همکاری جانی دپ و تیم برتون و همچنین ششمین همکاری هلنا بونهام کارتر و تیم برتون محسوب می
شود.فیلمبرداری این فیلم حدود چهل روز و اغلب در لوکیشنهایی
واقع در کورنوال بریتانیا انجام پذیرفت.
-- «میا واسیکاسکا» برای بازی در نقش «آلیس»
رقبای سرشناسی همچون «آماندا سیفرد» و «لیندسی لوهان» را پشت سر گذاشت. البته پیش
از قطعی شدن حضور برتون در این پروژه از «آن هاتاوی» نیز به عنوان یکی از
کاندیداهای بازی در نقش آلیس نام برده شد اما هاتاوی به خاطر شبیه بودن این نقش به
یکی دو نقشی که پیش از این ایفا کرده بود از قبول آن سرباز زد ولی به خاطر علاقه
به همکاری با تیم برتون، بازی در نقش «ملکه سفید» را انجام داد.
-- انتخاب نام «چارلز» برای پدر آلیس ادای
دینی بود به خالق اصلی داستان «آلیس در سرزمین عجایب» یعنی «لوئیس کارول» که در
مجامع ادبی به نام «چارلز داگسان» هم شناخته شده است.
-- برای ارائه شمایلی
جدید از کاراکتر «مَدهَتر» تیم برتون و جانی دپ مدت زمان زیادی را به بحث و بررسی
پیرامون طرحهای ارائه شده برای این شخصیت پرداختند و در نهایت به طرح کنونی
رسیدند.
منبع: سایتهای یاهوموویز و آی.ام.دی.بی
+ نوشته شده توسط حامد مظفری در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389 و ساعت
22:40 |
فیلمنامه: لائتا کالوگریدیس براساس رمانی
از دنیس لِهان
مدیر فیلمبرداری: رابرت ریچاردسون
تدوین: تِلما شونمِیکِر
طراح صحنه: ماکس بیسکو، رابرت گوئرا،
کریستین آن ویلسون
موسیقی: رابی رابرتسون، جنیفر اِل.
دانینگتون
بازیگران: لئوناردو دی کاپریو، مارک
رافالو، بن کینگزلی، ماکس وان سیدو، مایکل ویلیامز، امیلی مورتیمر، پاتریشیا
کلارکسون، جکی اِرل هالی
مدت: 138 دقیقه
محصول 2010 آمریکا
ژانر: درام، تریلر، اسرارآمیز
داستان فیلم
حوالی سال 1954؛ یک
پلیس جسورایالتی با نام «تِدی دانیلز»(با بازی لئوناردو دی کاپریو) برای انجام یک
ماموریت ویژه انتخاب می شود. او می بایستی به جزیره شاتر رفته و درباره دلایل
ناپدید شدن یک مجرم زن تحقیق کند. این مجرم که «راشل»(با بازی امیلی مورتیمر) نام
دارد، در بیمارستانی به نام «اشکلیف» که مخصوص نگهداری مجرمان روانی بوده، نگهداری
می شده اما به ناگاه ناپدید شده و هیچ کس از مخفیگاه او اطلاعی ندارد. تدی به
همراه «چاک ئول»(با بازی مارک رافالو) که دستیار او در حل این معما است، مشاهدات
مرتبط با این پرونده را ثبت کرده و خیلی زود به این نتیجه می رسد که پزشکان شاغل
در بیمارستان اشکلیف و از جمله «دکتر کراولی»(با بازی بن کینگزلی) چیزهایی درباره
این معما می دانند اما از واقعیت حرفی نمی زنند. در ادامه و با گسترده شدن دامنه
تحقیقات، تدی ناخواسته متوجه این مساله می شود که حضور او در جزیره شاتر از سوی
پزشکان بیمارستان طرح ریزی شده و همه این برنامه ها در این راستا صورت می گیرد که
آنها بتوانند پاره ای از آزمایشات و روشهای درمانی غیرقانونی خود را تست کنند. تدی
برای متهم کردن پرسنل بیمارستان نیاز به این دارد که به تمام مستندات درمانی و
همچنین پرونده های پزشکی بیماران دسترسی داشته باشد ولی کارکنان بیمارستان در این
زمینه با او همکاری نمی کنند. در این میان به ناگاه طوفانی بزرگ، جزیره را دربرمی
گیرد؛ طوفانی که موجب هرج و مرج در جزیره و به دنبال آن بیمارستان اشکلیف شده،
اسباب فرار گروهی دیگر از مجرمان را فراهم کرده و از همه بدتر موجب آن می شود که
ارتباط با جهان خارج از جزیره قطع شود! این مساله سبب ساز آن می گردد که تدی به
همه چیز و همه کس تردید کند. این تردید از دوست نزدیکش «چاک» شروع شده و رفته رفته
حتی تدی را درباره سلامت عقلی خودش هم دچار تردید می کند...
درباره فیلم
با خواندن خط اصلی
داستان «جزیره شاتر» بیش از همه این نکته به ذهن متبادر می شود که آخرین ساخته «مارتین
اسکورسیزی» به شدت وامدار کلیشه های تریلر است. پلیسی بدون اینکه خودش بخواهد در
وسط ماجرایی بزرگ قرار گرفته، زنی به طور کاملا اتفاقی گم شده، گروهی در حال انجام
پروسه ای غیرقانونی بوده و یک گروه از پزشکان قصد دارند رقم زننده نبردی تمام عیار
با قانون باشند! اینها همه نشانه هایی هستند که بیشتر از هر جای دیگر در آثار
«ادگار آلن پو» با آنها روبه رو شده ایم یعنی همان نویسنده آمریکایی که از
بنیانگذاران داستان کوتاه به مثابه فُرم ادبی بوده و همین طور از بنیانگذاران گونههایپلیسی، علمی-تخیلی
و وحشت به شمار می رود. این نشانه ها به طور کاملا دقیق از داستان منبع اقتباس که
نوشته «دنیس
لِهان» بوده به فضای سناریو راه یافته اند و بهتر از آن در قالب یک
داستان مهیج سینمایی روایت شده اند. اسکورسیزی با مهارت تمام، عناصر تشکیل دهنده
داستان را کنار هم چیده و کاری کرده که اثرش بیشتر از هرچیز یک اثر رئالیستی به نظر
آید؛ این واقع گرایانه بودن کار، مهمترین ویژگی «جزیره شاتر» است که در روزگار اشباع
سینما از فانتزیهای سوررئالیستی، اکران شده است. به غیر از روایت یک داستان
اسرارآمیز، «جزیره شاتر» گوشه چشمی هم دارد به آسیبهای روانی برآمده از جنگ جهانی
دوم! اگر بادقت فیلم را نگاه کنیم، متوجه این مساله می شویم که کاراکتر اصلی فیلم
بیش از هرچیز از این جنگ آسیب دیده و اصلا بیشتر تصمیم گیریهای او به واسطه
تجربیات برآمده از قرار گرفتن در شرایط غیرطبیعی است. از نظر ظاهری نیز کاراکترهای
فیلم به وسیله نشانه های ظاهری به وجود آمده پس از جنگ دوم جهانی احاطه شده اند.
نظرات منتقدان
راجر ایبرت-حتی قبل از آغاز
فیلم، با پخش موسیقی منطبق با لوگوی کمپانی پارامونت است که در حال و هوای دوگانه
ماجراهای فیلم قرار می گیریم. منظورم همان تصاویری هستند که کوهستانهای پوشیده از
برف را نشان می دهند! همه چیز برای دیدن یک تریلر رازآلود و البته نامانوس فراهم
است. می خواهیم یک بار دیگر احساسی را که حین دیدن تریلرهای کلاسیک داشتیم، تجربه
کنیم! به هر حال «جزیره شاتر» فیلمی است از «مارتین اسکورسیزی» یعنی همان کسی که
یادگارهای بسیاری را در دنیای سینما از خود به جای گذاشته است و همین، خودش می
تواند بزرگترین دلیل باشد برای لذت بردن ثانیه به ثانیه از فیلمی که در برابرمان
قرار دارد. تمام اسرار فیلم برآمده از بیمارستانی است دژمانند که برای نگهداری از
مجرمان روانی ایجاد شده است. بیمارستانی اهریمنی که هیچ کس نمی داند چه اتفاقاتی
در آن در حال رخ دادن است اما این مزیت را دارد که دلهره های متوالی مخاطبان را
موجب شود. مخاطب با «تدی دانیلز» و «چاک ئول» همراه شده، از بالای دریاها عبور
کرده، آسمانهای ابری را می پیماید و در نهایت به جزیره ای می رسد که بیشتر از هرچیز
به خاطر وجه معماگونه بیمارستانِ آن است که شهرت دارد! تدی و دستیارش قصد دارند
دلایل ناپدید شدن ناگهانی قاتل یک کودک را پیدا کنند. هرچند به نظر می رسد ناپدیدی
یک مجرم روانی نمی تواند دلیل خوبی برای فراخواندن دو پلیس ایالتی به یک جزیره
دورافتاده باشد اما در هنگام تماشای فیلم کمتر کسی است که حواسش به این ریزه کاری
ها باشد. بالاخره همه آمده اند تا یک تریلر مهیج ببینند و در طی این مسیر میتوان
به سادگی از این جزییات گذر کرد. در ادامه نماهایی از دیوارهای بلند بیمارستان
اشکلیف را تماشا کرده، به درون آن می رویم و با «دکتر کاولی» که سرپرست پزشکان
بیمارستان است، آشنا می شویم. ایفای نقش کراولی برعهده «بن کینگزلی» است و او به
خوبی از پس ایفای نقش یک پزشک مرموز برآمده است؛ همان طور که دی کاپریو توانسته به
خوبی هرچه تمامتر در قالب کاراکتر تدی نقش ایفا کند. پس باید یک بار دیگر زبان به
تحسین اسکورسیزی گشوده و از اینکه او توانسته بازیگرانی چنین پرقدرت را در کنار
یکدیگر به کار گیرد، خرسند شویم.
وسلی موریس- با کارگردانی
«جزیره شاتر» اسکورسیزی این مساله را به خوبی اثبات کرد که رمانهای «دنیس لهان»
جزو بهترین آثار داستانی برای بازگرداندن به فیلم هستند. اگر خاطرتان باشد «کلینت
ایستوود» برمبنای یکی از غم انگیزترین داستانهای لهان اثر به یادماندنی «رودخانه
مرموز» را ساخته بود. ضمن اینکه «بن افلک» نیز در یکی از معدود تجربیات کارگردانی
خود «بچه گمشده» را ساخت که آن هم اقتباسی سینمایی بود از داستانی نوشته دنیس
لهان! اسکورسیزی نه فقط کوشیده اصلی ترین عناصر جذابیت داستانی رمان منبع اقتباس
را وارد فیلمش کند بلکه کوشیده با تمرکز بر رگه های روان پریشانه داستان، بعد از
آلفرد هیچکاک جزو معدود کسانی باشد که می تواند با مفاهیم تعلیق برانگیز برآمده از
آشفتگیهای روانی کار کند. دلهره های وحشتناک، ترسهای پساجنگ و کمدی های برآمده از
ارتباط میان دو پلیس ایالتی، دیگر ابعاد داستانی را تشکیل می دهند که به بهترین
شکل توسط اسکورسیزی به فیلم بازگردانده شده است. «جزیره شاتر» در استانداردهای
امروزی یک فیلم خوب به شمار می رود اما همین اثر خوب هم دارای نقاط ضعفی است که
سبب ساز انفعال برخی سکانسهای آن شده است. مثلا توصیفاتی طولانی که از شرایط زندگی
مجرمان ساکن در بیمارستان اشکلیف ارائه می شود یکی از این کاستی ها است که جلوی
سرعت متعادل فیلم را گرفته و روند فیلم را قدری سنگین می نماید.
نکات حاشیه ای
-- «چیزی گم شده است!»
و «برخی اماکن هستند که هیچ گاه نباید به آنها نزدیک شد!» اصلیترین عباراتی هستند
که در تیزرهای تبلیغاتی «جزیره شاتر» از آنها استفاده شده است.
-- پیش از آن که «مارک
رافالو» برای بازی در نقش «چاک ئول» درنظر گرفته شود، با «رابرت داونی جونیور» و
«جاش برولین» برای ایفای این کاراکتر صحبت شده بود که هیچ کدام از این دو به مرحله
عقد قرارداد نرسیدند.
-- بخشی از چشم انداز
جزیره پِداک، قسمتهای از پارک ملی آکِدیا و بیمارستان ایالتی مدیفاید از جمله
اماکنی بودند که به کمک ترکیب با تکنیکهای سی.جی.آی، دورنمای اصلی جزیره شاتر را
خلق کردند.
-- در برنامه های
اولیه ای که سران کمپانی پارامونت برای تولید این فیلم در نظر داشتند، قرار بر آن
بود که کارگردانی فیلم برعهده «دیوید فینچر» بوده و «برادپیت» و «مارک والبرگ» هم
نقشهای اصلی را ایفا کند اما هر سه نفر یعنی هم فینچر هم براد پیت و هم والبرگ
درگیر پروژه های دیگر بودند و نمی توانستند در این کار حاضر شوند. این شد که ساخت
«جزیره شاتر» به اسکورسیزی محول شده و دست اندرکاران پارامونت نیز از زوج
فینچر-براد پیت برای ساخت «جنگنده» استفاده نمودند.
منبع: سایتهای یاهوموویز و آی.ام.دی.بی
+ نوشته شده توسط حامد مظفری در جمعه بیست و یکم اسفند 1388 و ساعت
11:49 |
(گفتگو
با "جان تراولتا" به بهانه ایفای
نقش در اکشن "اشغال پلهام")
پیش
درآمد
"جان جوزف
تراولتا" متولد 18 فوریه 1952 در ایالت نیوجرسی آمریکا و یکی از شش فرزند "هلن
تراولتا" و "سالواتوره تراولتا" است. پدرش مالک یک فروشگاه لاستیک اتومبیل بود و
چندان آشنایی با عالم هنر نداشت اما این مادر جان بود که پس از آگاهی از علاقه
فرزندش نسبت به هنر سینما، او را در یک مدرسه نمایش در نیویورک ثبت نام کرد. جان
در این مدرسه مهارت های دوبله و بازیگری را آموخت و خیلی زود جذب یکی از گروه های نمایش
محلی شد. وی در سن 15 سالگی اولین حضور خود در صحنه نمایش را تجربه کرد و در یک
نمایش موزیکال به بازی پرداخت. جان تراولتا در شانزده سالگی مدرسه را ترک کرد و به
هالیوود رفت و در آنجا چند نقش فرعی مرتبط با چند سریال را بازی کرد اما هیچ کدام
از این سریالها آن قدر مطرح نبودند که جان بتواند به واسطه آنها به سینمای سطح اول
هالیوود راه پیدا کند به همین دلیل جان به سمت تئاتر برادوی کشیده شد وتوانست در
سن 18 سالگی در نمایشی به نام"گریس"بازی کند؛ این حضور
با موفقیت نسبی همراه بود و موجب شد جان تراولتا مورد توجه کارگردانان تئاتر قرار
گیرد و به این ترتیب در تعدادی دیگر از نمایش های مشهور برادوی نقش آفرینی کند. وی
بعد از ده ماه بازی در نمایش ها تصمیم گرفت مجددا به هالیوود بازگشته و یک بار
دیگر شانس خود را امتحان کند. تراولتا طی سالهای 1969 تا 1972 در سه سریال تلویزیونی
بازی کرد و در نهایت در سال 1975توانست پیشنهاد بازی درفیلمی به نام"باران
اهریمنی"را دریافت کند. این
فیلم ، فیلم موفقی نبود اما حضور تراولتا در آن، آن قدر موجه بود که سازندگان
سریال "کوتر" برای ایفای نقش در چند اپیزود از این سریال از وی دعوت به
عمل آوردند. بازی در این سریال و همچنین سریال دیگری با نام "به عقب خوش
آمدی" و استقبال از این دو سریال موجب شد که مخاطبان با چهره تراولتا و
توانایی های بازیگری او به خوبی آشنا شوند. جان در سال 1977 در فیلم"تب یکشنبه شب" در نقش یک آوازه خوان ایفای
نقش کرد؛ استقبال از بازی وی در این فیلم تا آن حد بود که برای بازی در آن نامزد دریافت
اسکار گردید. چندی بعد وی برای بازی در فیلم"بیداری/اعتصاب" انتخاب شد؛ کارگردانی
این فیلم برعهده "برایان دی پالما" کارگردان مشهور آمریکایی بود و
تراولتا در آن در قالب نقشی به نام "جک تری" ایفای نقش نمود. بازی
تراولتا در این فیلم چنان ظریف و حساب شده بود که بسیاری از منتقدان پس از تماشای
فیلم، از ظهور یک استعداد جدید در هالیوود خبر دادند. روند روبه جلوی بازیگری
تراولتا ادامه داشت تا اینکه در سال 1994 و برای بازی در یکی از نقش های اصلی
"داستان های عامه پسند" دوباره نامزد دریافت اسکار گردید...جان تراولتا
تاکنون در بیش از پنجاه فیلم و سریال مختلف بازی کرده است و حدود سی جایزه سینمایی
مختلف را کسب کرده است. تازه ترین کار اکران شده جان تراولتا اکشنی است با نام
"اشغال پلهام" که تراولتا در آن با گریمی نسبتا متفاوت ظاهر شده است.
متن
گفتگو
* واقعا باعث خوشحالی است که پس
از حادثه ای که به واسطه آن فرزندتان را از دست دادید، یک بار دیگر و آن هم با یک
اکشن حادثه ای پرزد و خورد به سینماها بازگشته اید.
بله. واقعا روزهای
سختی را پشت سر گذاشتم. پسرم "جِت" در سنی قرار داشت که من و مادرش برای
آینده اش نقشه های بسیاری کشیده بودیم اما در ژانویه امسال او را از دست دادیم و
حالا مجبوریم با خاطرات "جت" زندگی کنیم.
*گویی هنوز هم آثار
آن حادثه در زندگی تان وجود دارد؟
فرزند انسان نتیجه
باورهایی است که او برای زندگی در اجتماع برگزیده است یا بهتر بگویم انسان دوست
دارد فرزندش به آرزوهایی که او نرسیده، برسد و حال اگر بخواهی در میانه راه فرزندت
را از دست دهی، واقعا دردناک است! همین حالا هم در برخی مواقع همسرم نیمه های شب
از خواب می پرد و با گریه، فرزند درگذشته مان را صدا می زند و من هم تنها می توانم
به وی دلداری دهم در حالی که خودم هم سرشار از دلتنگی هستم.
* دلیل اصلی مرگ "جت" چه بود؟
{با حالتی متاثر} او
زمانی كه تنها دو سال داشته به بیماری "كاوازاكی"
مبتلا شد؛ کاوازاکی بیماری است كه منجر به تورم پلاگتهای خونی در كودكان میشود و
سبب ساز آن می گردد که مبتلایان به این بیماری تا مدتها دچار حمله های عصبی شوند.در ژانویه امسال
همراه با همسر و فرزندانم برای تعطیلات به "باهاما" رفته بودیم، که
دوباره و در حالی که جت در حمام بود، یکی از آن حمله های عصبی به سراغش آمد و در
نهایت درگذشت!
* اگر ناراحت تان کردم مرا ببخشید. می
خواهم درباره "اشغال پلهام" صحبت کنم. ترجیح می دهید از کارگردان شروع
کنم یا درباره جایگاه شما در فیلم حرف بزنم؟
تفاوتی نمی کند. از
هر جایی که شروع کنید در نهایت به وضعیت بازی من رسیده و به بحث درباره ضعف های بازی
من خواهید پرداخت. به هر حال پس از این همه سال شما خبرنگاران را خوب شناخته ام!
* بازی شما در این
فیلم پر از کلیشه هایی است که پیش از این و مثلا در "داستان های عامه
پسند" از شما دیده ایم. آیا خودتان تصمیم گرفتید که کاراکتر
"رایدر" را با الهام از زمینه های ذهنی آشنای تان محقق کنید یا این
خواسته "تونی اسکات" کارگردان این اثر بود؟
تیپ
"رایدر" در این فیلم، تیپ یک تبهکار به شدت منفی باف و یا در واقع یک
جانی همه فن حریف است ولی در "داستان های عامه پسند" کاراکتر تبهکاری را
ایفا کردم که تا حد امکان دلرحم هم بود. اصلی ترین تفاوت "رایدر" با
کاراکترهای مشابه، همین به ته خط رسیدن وی است. در تحقق شخصیتی انسان های بازنده
معمولا باید به گونه ای رفتار کرد که مخاطب به صراحت متوجه نشود این شخصیت در ته
خط قرار دارد و به همین زودی ها است که یک اقدام جنون آمیز انجام دهد بلکه می
بایست آرام آرام و با تمرکز بر روی حس حرکتی صورت به هنگام ادای دیالوگ ها کاری
کرد که مخاطب خودش رفته رفته در جریان آشفتگی ذهنی کاراکتر قرار گیرد. من هم برای
بازی در قالب "رایدر" ضمن پای بند بودن به این روش تلاش کردم حتی نحوه
نگاه کردن و خندیدن وی را نیز شیطانی جلوه دهم!
*اتفاقا همین خندیدن
ها یکی از عواملی هستند که موجب شده اند "رایدر" به کاراکتر "وینست
وگا" در "داستان های عامه پسند" بسیار شبیه شود!
حالت چشم ها و یا
بهتر بگویم رنگ چشم هایم طوری است که موجب شده این شباهت پیش آید. ریز نگاه کردن
من در صحنه های رویایی با طرف مقابل بیشتر برآمده از همین ویژگی طبیعی است نه آنچه
که شما از آن به عنوان شباهت به "وینست وگا" یاد کردید.
* گریم شما در این کار متفاوت از تمام
کارهای قبلی تان است. آیا تغییر آرایش صورت پیشنهاد خودتان بود یا "تونی
اسکات" از قبل برای آن برنامه داشت؟
پس از خواندن
فیلمنامه، درباره نقش به طور مفصل با اسکات صحبت کردم. یکی از چیزهایی که حین این
صحبت ها فهمیدم این بود که برای آشنایی زدایی از ذهن مخاطب بهتر آن است که فرم
آرایش صورتم به طور کلی تغییر کند. در ابتدا من به اسکات پیشنهاد دادم که بهتر است
موهایم را از ته با تیغ بتراشم تا ماهیت منفی چهره ام بیشتر خود را نشان دهد.
اسکات قبول کرد اما گفت قبل از انجام هر کاری ابتدا بر روی عکست، گریم مورد نظرت
را پیاده می کنیم سپس به تصمیم گیری می پردازیم. او تصویری از مرا با نرم افزار
فتوشاپ باز کرده و با یک سلسله دستورات نرم افزاری خاص، موهای سرم را محو کرد؛ فکر
می کنید نتیجه چه بود؟! به جای آن که قیافه ام ترسناک شود، خنده دارتر از قبل شده
بودم و شاید مناسب ایفای نقش در یک کمدی! این شد که اسکات تصمیم گرفت از روش دیگری
برای گریم استفاده کنیم.
* ...منظورتان همین گریم فعلی است!؟
نه! گریمور کار چند
اتود مختلف روی صورتم زد تا به گریم نهایی رسیدیم. مثلا یک بار موهایم را بلند
کرد، یک بار ریش هایم را زیاد کرد اما در نهایت قرار بر آن شد که هم مو داشته باشم
و هم ریش اما هر دوی آنها کم پشت باشند!
* یکی از مسائلی که غالب منتقدان درباره "اشغال پلهام"
بیان کرده اند، این است که این فیلم علیرغم دارا بودن صحنه های تعقیب و گریز دلچسب
در نهایت فیلمی نیست که به دل بنشیند! در این باره چطور فکر می کنید؟
منظورتان را درست
نفهمیدم. گویی قصد دارید بار دیگر این فیلم را با فیلم های دیگر من یا "دنزل
واشیتگتن" مقایسه کنید؟!
* نه، مطمئنا چنین قصدی ندارم اما به نظر
می رسد "اشغال پلهام" فیلمی نباشد که بتوان بیش از یک بار آن را تماشا
کرد و خسته نشد؟
{با خنده} باید هم
همین طور باشد. اصولا در فیلم های اکشن حادثه ای وقتی یک بار به طور کامل فیلم را
می بینی و از پایان آن آگاهی پیدا می کنی، دوباره دیدن فیلم فقط به خستگی ات می
انجامد. احتمالا در اینجا شما می خواهید با نام بردن از چند اثر مشهور سینمایی که
طی سالها همچنان تماشای آنها لذت بخش است، نقیضی بر گفته من ارائه کنید ولی این
موضوع را هیچ گاه فراموش نکنید که بخش زیادی از حافظه مثبت مخاطبان سینما به
کلاسیک های قدیمی مربوط به حس نوستالژیک آنها است و نه فقط کیفیت بالای فیلم.
* براین اساس آیا امکان دارد که مثلا کسی
در سال 2050 در مورد کیفیت بالای "اشغال پلهام" محصول 2009 سخن گوید؟
از نظر تکنیکی با
فیلم خوب و به روزی روبه روییم ولی اگر بخواهیم آن را با فیلم های اکشنی که مثلا
در سال 2050 ساخته می شوند مقایسه کنیم، مطمئنا باید دست هایمان را بالا ببریم اما
از حیث روش داستان گویی وفادارانه به منبع اقتباس و همچنین از لحاظ بازیگری می
توانیم حدس هایی درباره ماندگاری فیلم بزنیم.
* "دنزل واشینگتن" بازیگر نقش
مقابلت یک بازیگر حرفه ای و شناخته شده است و احتمالا همکاری با او برایت لذت بخش
بوده است!
واقعا این یک مزیت
است که یک بازیگر درجه یک را به عنوان همبازی ات داشته باشی آن هم کسی مثل دنزل
واشینگتن که هم خوش برخورد است و هم توجهش به بازی بازیگر کناری اش کمتر از توجه
به بازی خودش نیست!
* ...آیا این توجه به صورت کلامی هم
منعکس می شد؟ یعنی پیش آمد که واشینگتن پیشنهادات خاصی را هم به شما ارائه دهد؟
واشینگتن نه تنها
نکاتی که به ذهنش می رسید را بدون تعارف با من در میان می گذاشت بلکه معمولا
درباره زیر و بم نقش خودش هم با من گفتگو می کرد تا هم مرا نسبت به واکنش های
کاراکتر مقابلم آگاه کند و هم خودش راحت تر بتواند ایفای نقش کند.
منبع: movieweb.com
+ نوشته شده توسط حامد مظفری در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت
22:27 |
درباره وبلاگ
حامد مظفری هستم، فارغ التحصیل مقطع کارشناسی رشته ی مهندسی مکانیک سیالات از دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب ...من علاوه بر فعالیت در زمینه ی رشته ی تحصیلی ام دارای سوابق روزنامه نگاری هم بوده و در نشریاتی نظیر سروش-جهان سینما-نقدسینما- فیلم و سینما- فیلم قلم زده ام و در حال حاضر نیز دبیر سرویس خارجی نشریات جهان سینما-نقد سینما می باشم ضمن اینکه در روزنامه های فرهیختگان و اعتماد نیز فعالیت می کنم...وبلاگ من یک وبلاگ سینمایی با تکیه بر مطالب سینمای جهان است.عمده مطالب من مربوط به اخبار سینمای جهان- معرفی فیلمهای روز اکران آمریکا و گفتگوهای خواندنی با بازیگران هالیوود می باشد.