تبليغاتX
ساعت 25 در حوالی هالیوود

  Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

به بهانه انتقاد تند طالبی نژاد از فریدون جیرانی

روشنفکرنمایی تهوع آور


روابط میان منتقدان ایرانی از دیرباز رابطه ای پرپیچ و خم بوده و کمتر منتقدی بوده که در یک رسانه قلم بزند و در عین حال از حضور نوشتاری همکاران دیگر خویش در آن رسانه استقبال کند. البته این مساله ای نیست که بتوان به سادگی متوجه آن شد چراکه اغلب منتقدان سینمایی هنگامی که در برابر تریبونهای رسمی قرار می گیرند سعی دارند قضیه را جوری دیگر جلوه داده و ادعا کنند میان آنها و تمام هم صنف شان رابطه ای سراسر دوستی و مودت برقرار است اما هر از گاه تنشهای وارده به برخی از دوستان منتقد که بعضا نام روشنفکر را هم با خود یدک می کشند به جایی می رسد که به جای اثبات دلایل ناکارآمدی نوشته های همکاران، بر روی نام آنها خط بطلان کشیده و از این مساله سخن می گویند که همکار موردنظر به لحاظ شخصیتی به چنان جایگاهی نرسیده است که بتوان راجع به فعالیتهایش سخن گفت!

یکی از تازه ترین نمونه های انتقادات این چنینی را احمد طالبی نژاد نه به برنامه «هفت» که به مجری و در واقع گرداننده آن یعنی فریدون جیرانی وارد کرده و از این مساله سخن گفته است که هیچ گاه این برنامه را ندیده و حتی یک لحظه هم طاقت دیدن مجری این برنامه را ندارد چراکه می داند جیرانی قبلا چه بوده و حالا به کجا رسیده است! طالبی نژاد مسیری که جیرانی طی کرده تا به برنامه «هفت» برسد را نوعی مرگ خاموش دانسته یعنی مرگ شخصیت و اینکه جیرانی از عنوان مجله ای که او سابقا منتشر می کرد به عنوان نام برنامه اش استفاده کرده، را کمترین جرمی دانسته که متوجه این شخصیت است!

البته فارغ از اینکه محل اعاده شکایت از یک شخصیت حقیقی نه در یک نشریه بلکه در محاکم قضایی است، دو موضوع جای تامل دارد. یکی اینکه طالبی نژاد ادعا کرده، جیرانی عنوان برنامه خود را از عنوان مجله او عاریه گرفته و دیگری اینکه «هفت» را نمی بیند چون مجری آن به لحاظ شخصیتی آدم خوبی نیست! در مورد اول یعنی عنوان برنامه جیرانی همین بس که «هفت» عنوانی است در عالم هنر به شدت متواتر، عنوانی که اگر همین الان هم آن را در گوگل جستجو کنید به ده ها سایت برخورد می کنید که از این کلمه به عنوان، نام یا بخشی از نام خود استفاده کرده اند. اینکه در زمانی طالبی نژاد مجله ای به نام «هفت» داشته و به همین دلیل کپی رایت این نام تا ابد برای اوست کمی غیرمنطقی می نماید. درست مثل اینکه چون برنامه ای به نام «نود» داریم، دیگر روزنامه ای به نام «نود» نباید منتشر شود! مورد دوم یعنی اینکه جناب طالبی نژاد برنامه را نمی بیند چون مجری آن آدم خوبی نیست هم درست به مانند این است که بگوییم چون فیلمی مثل «آواتار» در یک کشور استعمارگر تولید شده پس نباید آن را تماشا کرد!

همه اینها را که کنار بگذاریم اصلی ترین دلیلی که سبب شده طالبی نژاد در یادداشتی به قلم خودش به موارد فوق الذکر اشاره کند، این است که شخص یا اشخاصی نظر او را درباره برنامه «هفت» جویا شده اند و بر این اساس و بنا به اعتقاد صریح خودِ طالبی نژاد که بارها گفته می بایست فیلم را نقد کرد نه فیلمساز را، جناب طالبی نژاد هم می بایست ایرادهایی که به برنامه «هفت» وارد می دانند را قلمی می کردند نه اینکه یادداشت خود را ترازویی سازند برای سنجش شخصیتی فریدون جیرانی که حتی اگر همین سنجش هم به طور صریح و شفاف و نه با عباراتی کلی مثل «مسیری که او طی کرده هم نوعی مرگ خاموش است؛ مرگ شخصیت» صورت می گرفت شاید از خواندن یادداشت این استادِ نقد سینمایی، نکاتی عاید مخاطب می شد اما در شرایط فعلی فقط عمق عصبانیت طالبی نژاد است که رخ می نمایاند؛ آن هم عصبانیتی که تجربه می گوید دیر یا زود فروکش خواهد کرد!

+ نوشته شده توسط حامد مظفری در جمعه بیست و نهم مرداد 1389 و ساعت 20:20 |

آلیس در سرزمین عجایب

Alice in Wonderland

 

کارگردان: تیم برتون

فیلمنامه: لیندا وولوِرتون براساس رمانی از لوئیس کارول

مدیر فیلمبرداری: داریوش وولسکی

تدوین: کریس لِبِنزان

طراح صحنه: استفان دِچانت، اندرو ال.جونز، مایک استازی، کریستینا ویلسون

موسیقی: دنی اِلفمن

بازیگران: جانی دپ، میا واسیکاسکا، هلنا بونهام کارتر، آن هاتاوی، کریسپین گلووِر، مت لوکاس، مارتون سوکاس، لئو بیل

صداپیشگان: استیفن فرای، مایکل شین، آلن ریکمن،  باربارا ویندسور، پائول وایتهاوس، تیموثی اسپال

مدت: 108 دقیقه

محصول 2010 آمریکا

ژانر: فانتزی، حادثه ای

 

 

داستان فیلم

«چارلز کینگزلی»(با بازی مارتون سوکاس) که صاحب خطوط کشتیرانی فراوانی در سرتاسر جهان است، دختری با نام «آلیس»(با بازی میا واسیکاسکا)  دارد؛ یک دختر کنجکاو و ماجراجو که در دوران کودکی به گونه ای کاملا ناخواسته درگیر حوادثی شده که در سرزمین عجایب رخ داده است. هرچند آلیس تمام ماجراهای به وقوع پیوسته در سرزمین عجایب را به طور کامل برای پدر خود بیان کرده است اما چارلز که به وجود جهان زیرزمینی مدنظر آلیس اعتقادی ندارد، در پیشگاه عموم مردم اعلام می کند که فرزندش به نوعی بیماری روانی مبتلا است و هذیان می گوید! سالها بعد و مدتی پس از مرگ چارلز، آلیس که رفته رفته در حال فراموش کردن اسرار مربوط به سرزمین عجایب است، یک بار دیگر و به طوری کاملا اتفاقی به این دنیای زیرزمینی وارد می شود؛ ماجرا از این قرار است که آلیس پس از دریافت پیشنهاد ازدواج از سوی پسر جوانی با نام «هامیش» (با بازی لئو بیل) که فرزندِ یکی از شرکای تجاری پدرش است، در یک مهمانی مجلل شرکت می کند. در میانه این مهمانی ناگهان سروکله خرگوشی سفید(با صداپیشگی مایکل شین) پیدا می شود؛ خرگوشی که یک جلیقه بر تن دارد و ظاهرش آن قدر عجیب است که خیلی زود توجه آلیس را به خود جلب می کند. آلیس، خرگوش را دنبال کرده و به دنبال او وارد سوراخ بزرگی می شود که در تنه یک درخت ایجاد شده است! این سوراخ به یک اتاق عجیب و غریب منتهی می شود؛ در این اتاق است که آلیس با خوردن یک نوشیدنی به لحاظ قدی کوچک شده و با گاز زدن یک کیک وزنش افزایش می یابد. درب خروجی این اتاق به سرزمین عجایب باز می شود؛ آلیس حین گشت زنی در این سرزمین با شخصیتهایی نظیر«مَدهَتِر»(با بازی جانی دپ) آشنا شده و خیلی زود می فهمد که اوضاع در سرزمین عجایب بسیار دگرگون شده زیرا «ملکه قرمز»(با بازی هلنا بونهام کارتر) علیه خواهر خود «ملکه سفید»(با بازی آن هاتاوی)  توطئه کرده و خودش حاکم شده است و حالا این آلیس است که می بایست با کمک ساکنین سرزمین عجایب، دست به شورش بزند...

 

 

درباره فیلم

تمام آثار «تیم برتون» حتی فیلمهایی که او در روند ساخت آنها، نقش اصلی نداشته و به عنوان یکی از عوامل تولید ایفای نقش کرده، دارای حداقلی از استانداردهای سینمایی روز هستند! «آلیس در سرزمین عجایب» هم از این قاعده مستثنی نیست؛ این اثر فانتزی- اسطوره ای بارها و بارها و به شیوه های مختلف هنری روایت شده اما فیلمی که براساس این داستان توسط برتون ساخته شده، نه یک کار تکراری که اثری است در نوع خود ارژینال و منحصر به فرد! یکتایی این فیلم نه فقط ناشی از لحن روایی متفاوت تیم برتون و یا سه بُعدی بودن تکنیک تصویربرداری فیلم، که کاملا برآمده از ویژگیهای متمایزی است که کاراکترهای داستان را با آن می شناسیم! همه ما حداقل برای یک بار هم که شده داستان فیلم را شنیده ایم اما روش مجزایی که برتون برای معرفی و شناساندن کاراکترهای داستان خود برگزیده، موجب آن می شوند که گمان بَریم این اولین رویارویی ما با شخصیتهایی مثل «هزار پا» و یا «مَدهتر» است! این یکتایی در طراحی تصاویر هم به کار رفته و باعث شده ورای ظاهر کلاسیک داستان فیلم، هر کدام از شخصیتها را در قامتی نسبتا جدیدتر به تماشا بنشینیم. بدین لحاظ میتوان طراحیهای این اثر را بسیار شبیه دانست به طراحیهایی که «جان تِنیل» معروف برای مجموعه تلویزیونی دهه شصتی «آلیس در سرزمین عجایب» انجام داده بود. بدون شک طراحی شخصیتهای فیلم جدید با نظارت مستقیم برتون انجام شده اما به راحتی میتوان بخش عمده ای از جذابیت تصویری کاراکترها را مرهون حضور «رابرت استرامبرگ» در این پروژه دانست. استرامبرگ که سال گذشته یک همکاری موفق با جیمز کامرون در «آواتار» را پشت سر گذاشته بود، در فیلم جدید تیم برتون به عنوان طراح تولید کار کرده و در برگردان تصویری ایده های برتون بیشترین مسئولیت برعهده وی بوده است!

 

 

نظرات منتقدان

راجر ایبرت- اگر بخواهم از دیدگاه یک مخاطب کم سن و سال درباره داستان «آلیس در سرزمین عجایب» سخن گویم، باید آن را داستانی ترسناک و به شدت ناخوشایند توصیف کنم! به گمانم تمام کودکانی که برای بار اول داستان ورود آلیس به سرزمین عجایب را شنیده اند، در ابتدا از شدت ترس، به خود لرزیده اند؛ به هر حال در این داستان آلیس با موجوداتی روبه رو می شود که در نگاه اول، ترس را به دل مخاطبان می اندازند و پس از آن با طرح معماهای دشوار، ذهن آنها را درگیر می کنند! برای همین است که تنها تعداد اندکی از کودکان هستند که پس از اطلاع از داستان آلیس، تمایل دارند به جهان اسرارآمیز و زیرزمینی سرزمین عجایب وارد شده و عوامل دهشتناک موجود در این جهان را شخصا ملاقات کنند. اگر بحث بر سر اقامت دائمی در این سرزمین باشد که بعید می دانم کودکی پیدا شود که حاضر شود به این سرزمین رفته و آن را به عنوان مکانی دائمی برای زندگی برگزیند! سوالاتی که یک مخاطب خردسال هنگام روبه رویی با داستان آلیس برای خود مطرح می کند براین مبنا است که چرا آلیس شخصیتی سحرانگیز دارد و اصلا چرا او  این قدر بی محابا به دنیایی وارد می شود که هیچ آشنایی از آن ندارد؟ و یا چرا داستان آلیس به مانند داستان «پوه» طنازانه و مفرح نیست؟ «پوه» همان خرس افسانه ای بازیگوشی است که خالقش «اِی.اِی.میلن» است! خودم هنگامی که در ابتدای دهه پنجاه نسخه ای از «آلیس در سرزمین عجایب» محصول کمپانی دیزنی را دیدم، به شدت از کاراکتر «گربه چِشایر» ترسیدم، ترس من از این ناحیه بود که این گربه می خواست چیزهایی را برایم بیان کند که هیچ علاقه ای به دانستن آنها نداشتم! اما اکنون و با تماشای ورسیون سه بُعدی «تیم برتون» دیگر آن احساس سابق به سراغم نیامده و شاید حتی بسیاری از سوالاتی که پیش از این درباره آلیس داشتم، با دیدن نسخه جدید «آلیس در سرزمین عجایب» مرتفع شد! یک دلیل این موضوع می تواند افزایش سن من باشد اما دلیل اصلی تر آن به لحن روایی تیم برتون بازمی گردد. تیم برتون عادت دارد که حتی ساده ترین داستانها را نیز با جهان بینی خود ترکیب کرده و از همین رو است که نحوه روایت او از داستان آلیس، برای بزرگسالان هم جذابیت فراوانی دارد! برتون به همراه همکار فیلمنامه نویس خود « لیندا وولوِرتون » با ایجاد تغییراتی در داستان اصلی «لوئیس کارول» یعنی افزایش سن کاراکتر اصلی و قرار دادن او در شرایط ازدواج نه تنها همذات پنداری جوانان با این داستان را بیشتر کرده بلکه با خلق سوالات ذهنی پیچیده ای که حین ورود آلیس به سرزمین عجایب رقم می خورد، کاری می کند که مخاطب بزرگسال، برای یافتن پاسخ این پرسشها هم که شده، با دقت فراوان فیلم را دنبال کند.

 

 تای بور- به لحاظ جلوه های تصویری لازم برای بازسازی یک داستان قدیمی، نسخه سه بُعدی «آلیس در سرزمین عجایب» در بهترین وضعیت خود قرار دارد و همین مساله این فیلم را به یک اثر تصویری به شدت جذاب تبدیل کرده است ولی به لحاظ مفهومی نمیتوان این فیلم را آن قدرها درگیرکننده دانست. «آلیس در سرزمین عجایب» به لحاظ داستانی یک اقتباس درجه یک به شمار نمی رود چراکه در متن داستان منبع اقتباس تغییرات زیادی به وجود آمده است ولی به لحاظ سینمایی اثری شاخص به شمار می رود و میتوان آن را در رده یکی از بهترین آثار سازنده اش «تیم برتون» جای داد. به عبارت بهتر «آلیس در سرزمین عجایب» یک فیلم تیم برتونی تمام عیار است و شاید هم مهیجترین اثری که تاکنون از این فیلمساز دیده ایم! فیلم از همان سکانسهای آغازین مخاطب را حیرتزده می کند. همه آماده اند تا همان داستان قدیمی آلیس کوچولو را بشنوند اما به ناگاه با دختری جوان روبه رو می شوند که در آستانه ازدواج قرار دارد؛ دختری لاغراندام که با گریمی کاملا غیرمتعارف تصویر شده و قصد دارد وارد دنیایی شود که پیش از این درباره آن بسیار شنیده ایم! رنگ آمیزی میزانسنهای فیلم باظرافت تمام انجام شده و بدون تردید یکی از دلایل کیفیت بصری بالای اثر نیز ناشی از همین مساله است! نماهای فیلم به تصاویر سیاه و سفید کلاسیکی می ماند که توسط تکنیک رنگ آمیزی دستی، رنگ شده و به واسطه همین رنگ آمیزی، شمایلی متفاوت از قبل یافته اند! شمایلی که در عین دارا بودن جذابیت برآمده از گذشته گرایی، این مزیت را هم دارند که از تکرار ناشی از سیاه و سفید بودن، برهند.

 

 

نکات حاشیه ای

-- این فیلم، هفتمین همکاری جانی دپ و تیم برتون و همچنین ششمین همکاری هلنا بونهام کارتر و تیم برتون محسوب می شود. فیلمبرداری این فیلم حدود چهل روز و اغلب در لوکیشنهایی واقع در کورنوال بریتانیا انجام پذیرفت.

 

-- «میا واسیکاسکا» برای بازی در نقش «آلیس» رقبای سرشناسی همچون «آماندا سیفرد» و «لیندسی لوهان» را پشت سر گذاشت. البته پیش از قطعی شدن حضور برتون در این پروژه از «آن هاتاوی» نیز به عنوان یکی از کاندیداهای بازی در نقش آلیس نام برده شد اما هاتاوی به خاطر شبیه بودن این نقش به یکی دو نقشی که پیش از این ایفا کرده بود از قبول آن سرباز زد ولی به خاطر علاقه به همکاری با تیم برتون، بازی در نقش «ملکه سفید» را انجام داد.

 

-- انتخاب نام «چارلز» برای پدر آلیس ادای دینی بود به خالق اصلی داستان «آلیس در سرزمین عجایب» یعنی «لوئیس کارول» که در مجامع ادبی به نام «چارلز داگسان» هم شناخته شده است.

 

-- برای ارائه شمایلی جدید از کاراکتر «مَدهَتر» تیم برتون و جانی دپ مدت زمان زیادی را به بحث و بررسی پیرامون طرحهای ارائه شده برای این شخصیت پرداختند و در نهایت به طرح کنونی رسیدند.

 

 

 منبع: سایتهای یاهوموویز و آی.ام.دی.بی

+ نوشته شده توسط حامد مظفری در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389 و ساعت 22:40 |

جزیره شاتر

Shutter Island

 

کارگردان: مارتین اسکورسیزی

فیلمنامه: لائتا کالوگریدیس براساس رمانی از دنیس لِهان

مدیر فیلمبرداری: رابرت ریچاردسون

تدوین: تِلما شونمِیکِر

طراح صحنه: ماکس بیسکو، رابرت گوئرا، کریستین آن ویلسون

موسیقی: رابی رابرتسون، جنیفر اِل. دانینگتون

بازیگران: لئوناردو دی کاپریو، مارک رافالو، بن کینگزلی، ماکس وان سیدو، مایکل ویلیامز، امیلی مورتیمر، پاتریشیا کلارکسون، جکی اِرل هالی

مدت: 138 دقیقه

محصول 2010 آمریکا

ژانر: درام، تریلر، اسرارآمیز

 

 

داستان فیلم

حوالی سال 1954؛ یک پلیس جسورایالتی با نام «تِدی دانیلز»(با بازی لئوناردو دی کاپریو) برای انجام یک ماموریت ویژه انتخاب می شود. او می بایستی به جزیره شاتر رفته و درباره دلایل ناپدید شدن یک مجرم زن تحقیق کند. این مجرم که «راشل»(با بازی امیلی مورتیمر) نام دارد، در بیمارستانی به نام «اشکلیف» که مخصوص نگهداری مجرمان روانی بوده، نگهداری می شده اما به ناگاه ناپدید شده و هیچ کس از مخفیگاه او اطلاعی ندارد. تدی به همراه «چاک ئول»(با بازی مارک رافالو) که دستیار او در حل این معما است، مشاهدات مرتبط با این پرونده را ثبت کرده و خیلی زود به این نتیجه می رسد که پزشکان شاغل در بیمارستان اشکلیف و از جمله «دکتر کراولی»(با بازی بن کینگزلی) چیزهایی درباره این معما می دانند اما از واقعیت حرفی نمی زنند. در ادامه و با گسترده شدن دامنه تحقیقات، تدی ناخواسته متوجه این مساله می شود که حضور او در جزیره شاتر از سوی پزشکان بیمارستان طرح ریزی شده و همه این برنامه ها در این راستا صورت می گیرد که آنها بتوانند پاره ای از آزمایشات و روشهای درمانی غیرقانونی خود را تست کنند. تدی برای متهم کردن پرسنل بیمارستان نیاز به این دارد که به تمام مستندات درمانی و همچنین پرونده های پزشکی بیماران دسترسی داشته باشد ولی کارکنان بیمارستان در این زمینه با او همکاری نمی کنند. در این میان به ناگاه طوفانی بزرگ، جزیره را دربرمی گیرد؛ طوفانی که موجب هرج و مرج در جزیره و به دنبال آن بیمارستان اشکلیف شده، اسباب فرار گروهی دیگر از مجرمان را فراهم کرده و از همه بدتر موجب آن می شود که ارتباط با جهان خارج از جزیره قطع شود! این مساله سبب ساز آن می گردد که تدی به همه چیز و همه کس تردید کند. این تردید از دوست نزدیکش «چاک» شروع شده و رفته رفته حتی تدی را درباره سلامت عقلی خودش هم دچار تردید می کند...

 

 

درباره فیلم

با خواندن خط اصلی داستان «جزیره شاتر» بیش از همه این نکته به ذهن متبادر می شود که آخرین ساخته «مارتین اسکورسیزی» به شدت وامدار کلیشه های تریلر است. پلیسی بدون اینکه خودش بخواهد در وسط ماجرایی بزرگ قرار گرفته، زنی به طور کاملا اتفاقی گم شده، گروهی در حال انجام پروسه ای غیرقانونی بوده و یک گروه از پزشکان قصد دارند رقم زننده نبردی تمام عیار با قانون باشند! اینها همه نشانه هایی هستند که بیشتر از هر جای دیگر در آثار «ادگار آلن پو» با آنها روبه رو شده ایم یعنی همان نویسنده آمریکایی که از بنیانگذاران داستان کوتاه به مثابه فُرم ادبی بوده و همین طور از بنیانگذاران گونه‌های پلیسی، علمی-‌تخیلی و وحشت به شمار می رود. این نشانه ها به طور کاملا دقیق از داستان منبع اقتباس که نوشته «دنیس لِهان» بوده به فضای سناریو راه یافته اند و بهتر از آن در قالب یک داستان مهیج سینمایی روایت شده اند. اسکورسیزی با مهارت تمام، عناصر تشکیل دهنده داستان را کنار هم چیده و کاری کرده که اثرش بیشتر از هرچیز یک اثر رئالیستی به نظر آید؛ این واقع گرایانه بودن کار، مهمترین ویژگی «جزیره شاتر» است که در روزگار اشباع سینما از فانتزیهای سوررئالیستی، اکران شده است. به غیر از روایت یک داستان اسرارآمیز، «جزیره شاتر» گوشه چشمی هم دارد به آسیبهای روانی برآمده از جنگ جهانی دوم! اگر بادقت فیلم را نگاه کنیم، متوجه این مساله می شویم که کاراکتر اصلی فیلم بیش از هرچیز از این جنگ آسیب دیده و اصلا بیشتر تصمیم گیریهای او به واسطه تجربیات برآمده از قرار گرفتن در شرایط غیرطبیعی است. از نظر ظاهری نیز کاراکترهای فیلم به وسیله نشانه های ظاهری به وجود آمده پس از جنگ دوم جهانی احاطه شده اند.

 

 

نظرات منتقدان

راجر ایبرت- حتی قبل از آغاز فیلم، با پخش موسیقی منطبق با لوگوی کمپانی پارامونت است که در حال و هوای دوگانه ماجراهای فیلم قرار می گیریم. منظورم همان تصاویری هستند که کوهستانهای پوشیده از برف را نشان می دهند! همه چیز برای دیدن یک تریلر رازآلود و البته نامانوس فراهم است. می خواهیم یک بار دیگر احساسی را که حین دیدن تریلرهای کلاسیک داشتیم، تجربه کنیم! به هر حال «جزیره شاتر» فیلمی است از «مارتین اسکورسیزی» یعنی همان کسی که یادگارهای بسیاری را در دنیای سینما از خود به جای گذاشته است و همین، خودش می تواند بزرگترین دلیل باشد برای لذت بردن ثانیه به ثانیه از فیلمی که در برابرمان قرار دارد. تمام اسرار فیلم برآمده از بیمارستانی است دژمانند که برای نگهداری از مجرمان روانی ایجاد شده است. بیمارستانی اهریمنی که هیچ کس نمی داند چه اتفاقاتی در آن در حال رخ دادن است اما این مزیت را دارد که دلهره های متوالی مخاطبان را موجب شود. مخاطب با «تدی دانیلز» و «چاک ئول» همراه شده، از بالای دریاها عبور کرده، آسمانهای ابری را می پیماید و در نهایت به جزیره ای می رسد که بیشتر از هرچیز به خاطر وجه معماگونه بیمارستانِ آن است که شهرت دارد! تدی و دستیارش قصد دارند دلایل ناپدید شدن ناگهانی قاتل یک کودک را پیدا کنند. هرچند به نظر می رسد ناپدیدی یک مجرم روانی نمی تواند دلیل خوبی برای فراخواندن دو پلیس ایالتی به یک جزیره دورافتاده باشد اما در هنگام تماشای فیلم کمتر کسی است که حواسش به این ریزه کاری ها باشد. بالاخره همه آمده اند تا یک تریلر مهیج ببینند و در طی این مسیر میتوان به سادگی از این جزییات گذر کرد. در ادامه نماهایی از دیوارهای بلند بیمارستان اشکلیف را تماشا کرده، به درون آن می رویم و با «دکتر کاولی» که سرپرست پزشکان بیمارستان است، آشنا می شویم. ایفای نقش کراولی برعهده «بن کینگزلی» است و او به خوبی از پس ایفای نقش یک پزشک مرموز برآمده است؛ همان طور که دی کاپریو توانسته به خوبی هرچه تمامتر در قالب کاراکتر تدی نقش ایفا کند. پس باید یک بار دیگر زبان به تحسین اسکورسیزی گشوده و از اینکه او توانسته بازیگرانی چنین پرقدرت را در کنار یکدیگر به کار گیرد، خرسند شویم.

 

وسلی موریس- با کارگردانی «جزیره شاتر» اسکورسیزی این مساله را به خوبی اثبات کرد که رمانهای «دنیس لهان» جزو بهترین آثار داستانی برای بازگرداندن به فیلم هستند. اگر خاطرتان باشد «کلینت ایستوود» برمبنای یکی از غم انگیزترین داستانهای لهان اثر به یادماندنی «رودخانه مرموز» را ساخته بود. ضمن اینکه «بن افلک» نیز در یکی از معدود تجربیات کارگردانی خود «بچه گمشده» را ساخت که آن هم اقتباسی سینمایی بود از داستانی نوشته دنیس لهان! اسکورسیزی نه فقط کوشیده اصلی ترین عناصر جذابیت داستانی رمان منبع اقتباس را وارد فیلمش کند بلکه کوشیده با تمرکز بر رگه های روان پریشانه داستان، بعد از آلفرد هیچکاک جزو معدود کسانی باشد که می تواند با مفاهیم تعلیق برانگیز برآمده از آشفتگیهای روانی کار کند. دلهره های وحشتناک، ترسهای پساجنگ و کمدی های برآمده از ارتباط میان دو پلیس ایالتی، دیگر ابعاد داستانی را تشکیل می دهند که به بهترین شکل توسط اسکورسیزی به فیلم بازگردانده شده است. «جزیره شاتر» در استانداردهای امروزی یک فیلم خوب به شمار می رود اما همین اثر خوب هم دارای نقاط ضعفی است که سبب ساز انفعال برخی سکانسهای آن شده است. مثلا توصیفاتی طولانی که از شرایط زندگی مجرمان ساکن در بیمارستان اشکلیف ارائه می شود یکی از این کاستی ها است که جلوی سرعت متعادل فیلم را گرفته و روند فیلم را قدری سنگین می نماید.

 

 

نکات حاشیه ای

-- «چیزی گم شده است!» و «برخی اماکن هستند که هیچ گاه نباید به آنها نزدیک شد!» اصلیترین عباراتی هستند که در تیزرهای تبلیغاتی «جزیره شاتر» از آنها استفاده شده است.

 

-- پیش از آن که «مارک رافالو» برای بازی در نقش «چاک ئول» درنظر گرفته شود، با «رابرت داونی جونیور» و «جاش برولین» برای ایفای این کاراکتر صحبت شده بود که هیچ کدام از این دو به مرحله عقد قرارداد نرسیدند.

 

-- بخشی از چشم انداز جزیره پِداک، قسمتهای از پارک ملی آکِدیا و بیمارستان ایالتی مدیفاید از جمله اماکنی بودند که به کمک ترکیب با تکنیکهای سی.جی.آی، دورنمای اصلی جزیره شاتر را خلق کردند.

 

-- در برنامه های اولیه ای که سران کمپانی پارامونت برای تولید این فیلم در نظر داشتند، قرار بر آن بود که کارگردانی فیلم برعهده «دیوید فینچر» بوده و «برادپیت» و «مارک والبرگ» هم نقشهای اصلی را ایفا کند اما هر سه نفر یعنی هم فینچر هم براد پیت و هم والبرگ درگیر پروژه های دیگر بودند و نمی توانستند در این کار حاضر شوند. این شد که ساخت «جزیره شاتر» به اسکورسیزی محول شده و دست اندرکاران پارامونت نیز از زوج فینچر-براد پیت برای ساخت «جنگنده» استفاده نمودند.

 

 

 منبع: سایتهای یاهوموویز و آی.ام.دی.بی

+ نوشته شده توسط حامد مظفری در جمعه بیست و یکم اسفند 1388 و ساعت 11:49 |

از رنجی که می بریم...

 (پیرامون بخش بین الملل بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر )

 

 

 

سُستی در انتخاب

در میان تمام فستیوالهای هنری کوچک و بزرگی که در ایران برگزار میشود، اصلی ترین جایگاه متعلق است به جشنواره فجر؛ جشنواره ای که با زیرمجموعه هایی نظیر موسیقی، تئاتر و فیلم برگزار میشود و در این بین پرحاشیه ترین و البته داغترین جشنواره، جشنواره فیلم فجر است یعنی جشنواره ای که تنها دو سال تا پایان سی سالگی خود فاصله دارد و طی 28 سالی که از عمر آن می گذرد در اغلب موارد محملی بوده برای دوستداران سینما تا همه بهانه های جورواجور رخوت آور را کنار گذاشته و در بازه ای ده روزه هم که شده به طور جدی هنری به نام سینما را پیگیری کنند. جشنواره فیلم فجر از بدو شروع به کار خود بنا بود فستیوالی بین المللی باشد به این معنا که در کنار جدیدترین محصولات تولید داخل، آثار معتبر سینمای دنیا نیز در آن به نمایش درآید تا هم مخاطبان ایرانی با جریان زنده سینمای روز جهان آشنا شوند و هم عرصه ای برای رقابت میان آثار ایرانی و غیرایرانی فراهم شده و از دل این رقابت، ارتقای نسبی سینمای وطنی حاصل شود اما متاسفانه طی سالهای اخیر آن قدر در انتخاب فیلمهای خارجی به نمایش درآمده در این بخش، سستی صورت گرفته که نه تنها مخاطبان به آثار غیرایرانی حاضر در این بخش روی خوش نشان نمی دهند بلکه در اغلب موارد این فیلمهای ایرانی ارائه شده در این بخش هستند که رونق نسبی آن را موجب شده و در بیشتر موارد جوایز ویژه بخش بین الملل را درو میکنند. شاهد این مدعا جشنواره بیست و هفتم فیلم فجر بود که طی روزهای ابتدایی آن که به بخش بین الملل اختصاص داشت، سردی غیرمنتظره ای بر سینماها حاکم بود و بسیاری از فیلمهای خارجی به نمایش درآمده در این بخش با کمترین تعداد تماشاگر اکران می شدند! هرچند بسیاری از دست اندرکاران جشنواره، فراگیر شدن سینمای خانگی و در دسترس بودن دی.وی.دی های جدیدترین محصولات روز سینمای جهان را عامل اصلی این رکود قلمداد کرده اند اما مساله اصلی را باید در همان گزینش نادرست آثار جستجو کرد. وقتی که در میان آثار خارجی ارائه شده در قسمتهای چندگانه بخش بین الملل با نامهایی برخورد میکنی که عنوان آنها حتی در یک فرهنگ سینمایی جامع مانند آی.اِم.دی.بی نیز ثبت نشده است، چگونه می توان انتظار رونقِ بخش بین الملل را داشت؟!

 

ارتباطاتی که وجود ندارد!

در اغلب جشنواره های بین المللی مطرح رسم بر آن است که با دعوت از چهره های شناخته شده عرصه سینما، مجالی برای معطوف کردن توجهات مخاطبان سینمادوست به جشنواره فراهم شود؛ کافی است نگاهی بیندازیم به جشنواره ای مانند جشنواره فیلم دوبی که هنوز دوران کودکی خود را میگذراند اما طی شش دوره برگزاری، به غیر از انتخاب برترین آثار روز برای نمایش در جشنواره، همواره حضور سینماگرانی درجه یک به عنوان میهمانان ویژه، در دستور کار برگزارکنندگان فستیوال بوده است! از وجه تبلیغاتی این حضورها هم که بگذریم، نه فقط در حیطه های هنری که حتی در زمینه های صنعتی هم این ارتباط گسترده میان ایده ها و آرای گوناگون است که سبب ساز خلق ایده و در نهایت استفاده از ایده های بکر می گردد و چه جایی بهتر از یک جشنواره برای گپ زدن با هنرمندان برتر جهانی و حتی استفاده از تجربیات آنها برای ترمیم نقاط ضعف! آیا تا به حال به این پرسش فکر کرده اید که چرا هنوز و پس از گذشت سالها بخش زیادی از مخاطبان جدی سینما در جهان، سینمای ایران را فقط با نام عباس کیارستمی می شناسند؛ در بکر بودن ایده های سینمایی کیارستمی و توانایی های وی در عرصه کارگردانی شکی وجود ندارد اما آیا طی همه سالهایی که گذشت، نمی توانستیم تنها یک چهره سینمایی در اندازه های او به سینمای دنیا معرفی کنیم؟ چرا! همین حالا هم استعدادهای جوان زیادی داریم که در صورت توجه جدی به آنها، هم میتوان اسباب ارتقای آنان را فراهم کرد و هم اسباب پیشرفت سینمای ایران را اما مساله اینجا است که وقتی جشنواره ای مثل جشنواره فیلم فجر که معتبرترین فستیوال ماست نمیتواند ابزار لازم برای ارتباط درست با سینمای زنده و پویای جهان را فراهم کند، جوانان ما چگونه خواهند توانست استعدادهای خود را به غیرایرانیان بشناسند؟! سال گذشته در جشنواره فجر فیلمی به نمایش درآمد با عنوان «صندلی خالی» از کارگردانی جوان با نام «سامان استرکی»! هرچند این فیلم پر بود از ایده هایی نسبتا جدید و البته جذاب در تلفیق ساختار کلاسیک سینمایی با ساختارهای غیرخطی و به اصطلاح آوانگارد اما آیا نمایش این فیلم در جشنواره فجر در آشنایی مثلا یک منتقد اروپایی با سینمای نوین ایران هیچ نقشی داشت؟! 

 

فقدان رسانه ای کارآمد

ضعف در مقوله اطلاع رسانی یکی دیگر از کاستیهای جشنواره فیلم فجر است؛ ضعفی که خواه ناخواه به غیر از بخش ایرانی، بخش بین الملل را نیز متاثر کرده است! هرچند بارها گفته شده که فیلمسازان ایرانی همواره دقیقه نود را برای پر کردن فرم شرکت در جشنواره انتخاب می کنند و به همین دلیل اعلام اطلاعات دقیق فیلمهای بخشهای ایرانی همواره با تاخیر روبه رو است اما چرا برای انتخاب آثار بخش بین الملل که اتفاقا وقت کافی برای بازبینی و انتخاب آنها وجود دارد، این همه تاخیر داریم؟! تازه پس از اعلام رسمی فیلمها در سایت جشنواره باز هم منبعی که اطلاعات دقیق مربوط به این فیلمها در آن موجود باشد، وجود ندارد و بیشتر اهالی رسانه برای یافتن داده های دقیق مربوط به آثار مجبورند سایتهای خارجی را مرور کنند! آیا این نوعی سهل انگاری محسوب نمی شود؟! تازه همکاران ما در بخش رسانه ای جشنواره حتی از قرار دادن نام لاتین فیلمها در وبسایت جشنواره هم دریغ می کنند و در این وضعیت برای یافتن مشخصات مربوط به یک فیلم باید ابتدا عنوان فارسی اعلام شده برای فیلم را به انگلیسی برگردانی و سپس با سعی و خطا، داده های مربوط به فیلم را جستجو کنی! اینکه می گویم سعی و خطا به این دلیل است که بارها دیده شده آنچه به عنوان معادل فارسی فیلم، اعلام شده، فرسنگها با عنوان انگلیسی آن تفاوت داشته به خصوص درمورد فیلمهایی محصول کشورهای شرق دور که مثلا در آمریکا با یک عنوان اکران می شوند و در کانادا با عنوانی دیگر!

 

می گذاریم و می گذریم...

از درددلهایی که به سبب تعلق خاطر نسبت به بزرگترین رویداد سینمایی داخلی حادث شده، می گذریم و نگاهی می اندازیم بر آثاری که در بخش بین الملل جشنواره امسال به نمایش درخواهند آمد. مسابقه سینمای بین الملل، مسابقه سینمای آسیا، مسابقه سینمای معناگرا، نمایش آثار داستانی روز، جشنواره جشنواره ها، سینمای اکو و سینمای سلطه گر، عناوین اصلی ترین قسمتهای بخش بین الملل جشنواره امسال هستند که در این میان دو بخش سینمای اکو و سینمای سلطه گر از سال جاری به جشنواره افزوده شده اند. سینمای اکو همان طور که از نامش برمی آید به نمایش آثار سینمایی تولید شده در کشورهای عضو سازمان همکاریهای اقتصادی اکو اختصاص دارد و سینمای سلطه گر نیز به نمایش آثاری با موضوع سلطه گری استعمار جهانی و مظاهر آن از جمله حضور نظامی آمریکا در منطقه میپردازد! شاید بتوان جذاب ترین زیرشاخه بخش بین الملل جشنواره امسال را نیز همین بخش سینمای سلطه گر دانست که آثاری معتبر از فیلمسازانی شناخته شده نظیر «پل هاگیس»، «کاترین بیگلو»، «مایکل وینترباتوم» و «برایان دی پالما» در آن ارائه خواهد شد! «در دره الاه» از هاگیس، «قفسه آسیب» از بیگلو، «غیرقابل انتشار» از دی پالما و «جاده گونتانامو» از وینترباتوم از جمله آثار برتر سینمای جهان هستند که در بخش سینمای سلطه گر به نمایش درخواهند آمد. در این میان درام-جنگی تحسین برانگیز «قفسه آسیب» از بقیه فیلمها به روزتر و البته جذابتر است. شاید تنها چهره مشهور بخش بین الملل هم مربوط به همین سینمای سلطه گر باشد که در آن در فیلمی با عنوان «گریس رفته است» شاهد هنرنمایی یکی از بهترین بازیگران سینمای هالیوود یعنی «جان کیوزاک» خواهیم بود!

 

به اشتراکِ آنتوان چخوف

در بخش مسابقه بین الملل، حدود هجده فیلم به نمایش درخواهند آمد که در این میان آثاری از کشورهایی نظیر آلمان، اسپانیا، ترکیه، روسیه و فرانسه به چشم می خورد. شناخته شده ترین فیلم این بخش، درامی است عاشقانه با نام «غول» به کارگردانی «آدریان بینیز» که سال گذشته خرس نقره یی جشنواره فیلم برلین را از آن خود کرده بود. «غول» داستان یک پسر جوان قوی هیکل را روایت میکند که به عنوان محافظ در یک سوپرمارکت مشغول به کار است و هنگام بازبینی فیلمهای مربوط به مونیتورینگ بخشهای مختلف فروشگاه، عاشق می شود! «شورش در کوتوکنو» محصول دانمارک، «راز مورفوس» محصول مشترک آلمان و سوئیس و «اتاق شماره 9» محصول روسیه از دیگر فیلمهای نسبتا متفاوت تر این بخش به شمار میروند! ماجراهای «شورش در کوتوکنو» در قرن نوزدهم میلادی و در نروژ میگذرد و طی آن درگیریهای ایجاد شده میان حکومت این کشور با اعضای فرقه ای موسوم به «سامیها» نمایش داده میشود. «راز مورفوس» درامی است که ماجراهای فانتزی پدید آمده پیرامون پیدا شدن آخرین قطعه ساخته شده توسط بتهوون را دستمایه کار قرار داده است و در «اتاق شماره 9» که براساس یکی از داستانهای چخوف ساخته شده با پزشک یک بیمارستان روانی روبه روییم که پس از مدتی خودش هم به یکی از بیماران بیمارستانی که سالها در آن کار می کرده، تبدیل می شود! سه فیلم «به رنگ ارغوان»،«ملک سلیمان» و «عصر روز دهم» به ترتیب ساخته حاتمی کیا، شهریار بحرانی و مجتبی راعی آثار ایرانی این بخش هستند.

 

شیندلری دیگر!

در بخش آثار داستانی روز، هم شاهد اکشنهایی مثل «تک تیرانداز» و «گومون» به ترتیب محصول تایلند و ژاپن خواهیم بود و هم بیننده آثاری آرام و به لحاظ داستانی کمی متفاوتتر نظیر «مورد ناشناخته» محصول لهستان و «جان رِیب» محصول مشترک آلمان، فرانسه و چین! «جان ریب» که توسط یک کارگردان جوان آلمانی با نام «فلوریان گالِنبرگر» ساخته شده از جمله فیلمهای این بخش است که دست اندرکاران برگزاری جشنواره بر روی کیفیت مضمونی بالای آن بسیار تاکید کرده اند اما نکته مهم درباره این فیلم، شباهت فراوان داستان آن با یکی از بهترین آثار استیون اسپیلبرگ یعنی «فهرست شیندلر» است. فیلمی که گالنبرگر ساخته مروری دارد بر زندگی یک تاجر متنفذ آلمانی با نام «جان ریب» که در جریان کشتار نانجینگ که طی آن ارتش سلطنتی ژاپن پس از اشغال شهر نانجینگ در چین، صدها هزار نفر از اهالی شهر را کشت، توانست جان دویست هزار چینی را از مرگ نجات دهد! همان طور که می بینید حتی ملیت کاراکترهای اول دو فیلم یکی است، یعنی هم جان ریب آلمانی است و هم «اسکار شیندلر» ضمن اینکه ریب هم به مانند شیندلر تاجر است! تنها تفاوت، محل وقوع اتفاقات فیلم است!!!

 

درجستجوی کانتونا

«در جستجوی اریک» گل سرسبد آثار ارائه شده در بخش جشنواره جشنواره ها است. این کمدی-ورزشی توسط یکی از بهترین کارگردانان بریتانیایی تبار یعنی «کن لوچ» ساخته شده است ضمن اینکه یکی از پرحاشیه ترین فوتبالیستهای سابق انگلستان یعنی «اریک کانتونا» نیز در آن ایفای نقش کرده است. «کانگامبا» از کوبا، «زمانی باقی مانده است» محصول فرانسه و «مونیک وژوزف» از بلژیک از دیگر آثار این بخش هستند. ده فیلم محصول کشورهایی نظیر انگلستان، لهستان، یونان، فنلاند و کره جنوبی در کنار دو فیلم ایرانی، هسته اصلی بخش مسابقه سینمای معناگرا را تشکیل میدهند. اکثر فیلمهای این بخش درامهایی آرام و به اصطلاح معناگرایانه هستند که شاید در میان آنها دو فیلم بیشتر از بقیه جلب توجه کنند؛ یکی فیلمی با نام «تبعیدی در ماه» محصول کره جنوبی که داستان رویایی و تا حدودی کمیک، مرد بیچاره ای را روایت می کند که پس از خودکشی نه تنها نمی میرد که از جزیره ای دورافتاده سر در می آورد و دیگری یک اثر فنلاندی با عنوان «نامه هایی به پدر یعقوب» که ماجرای ماورایی توبه یک دختر جوان و مقیم شدنش در یک خانقاه را بازگو می کند. در بخش مسابقه سینمای آسیا از تایوان گرفته تا هندوستان و بنگلادش و تاجیکستان و البته ایران، نماینده دارند؛ داستان تعداد قابل ملاحظه ای از فیلمهای این بخش شرحی است بر مصائب برآمده از فقر انسانها. مثلا «نمیتوانم بدون تو زندگی کنم» محصول تایوان، مشکلات پدر فقیری را بیان میکند که به ناچار در محدوده ای خارج شهر ساکن شده و یا «باران مزاحم» محصول هندوستان روایتی است دردناک از داستان کشاورزانی که به دلیل فقر برآمده از عدم حاصلخیزی زمینهای زراعی به خودکشی دست میزنند. در بخش اکو هم تقریبا همان فیلمهایی به نمایش در می آیند که برای بخش سینمای آسیا برگزیده شده اند.

 

 

+ نوشته شده توسط حامد مظفری در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت 23:51 |

 دروغهای راست!

 (پیرامون فانتزی «آواتار» که پروسه تولیدش بیش از چهار سال زمان برده است! )

 

 

 

 

یک نمادِ فرضی

کاربران اینترنت و به خصوص آنها که عاشق چت بوده و زمان زیادی از وبگردی خود را به گفتگو در چت رومهای مختلف می گذرانند، می دانند نماد کاربر یا همان پیکره ای که  در پروفایلها و اتاقهای چت، در کنار نام یک کاربر خاص نمایش داده می شود «آواتار» نام دارد. بدین لحاظ میتوان آواتار را تجسم نمادین یک شخصیت حقیقی دانست؛ از این حیث آواتار تداعی کننده مفهومی است که در آیین هندوها دارد، هندوها تجسد قابل مشاهده الهه های مقدس خود را «آواتار» می نامند. آنها که به چت روم می آیند براساس ماهیت درونی شان آواتار خاصی را برای گفتگو انتخاب می کنند، برخی کاملا مطابق با وضع و حال واقعی خود عمل کرده و نمادی را به عنوان آواتار برمی گزینند که نشان دهنده وضعیت روحی آنها باشد. برخی دیگر در اینجا نیز ریاکاری را پیشه کرده و تنها به منظور انجام شیطنتهای بیهوده سعی می کنند خود را موجودی متفاوت با آنچه هستند، جا بزنند. در هر صورت «آواتار» نمادی است فرضی که برای نمایش یک کاراکتر خاص به شمار می رود و همین وجه معنایی نمادین آن است که موجب شده «جیمز کامرون» برای نامگذاری تازه ترین فیلم خود که اتفاقا آن هم داستان یک جور جایگزینی فرضی را روایت می کند از این عنوان استفاده کند.

 

جهش ژنتیکی

«آواتار» داستان جذابی دارد؛ یک سرباز نیروی دریایی با نام «جیک سالی» که مدتها پیش و در حین انجام یکی از عملیاتهای جنگی، قدرت راه رفتن خود را از دست داده، در شرایط روحی بدی به سر می برد. از یک طرف او به این می اندیشد که با فلج شدن، دیگر کارایی سابق خود را ندارد و همه به او با دیده ترحم نگاه می کنند و از سوی دیگر این عدم کارایی موجب شده او به لحاظ ذهنی نیز بسیار آشفته و مغشوش به نظر برسد. بدترین شرایط وقتی رقم می خورد که این کهنه سرباز برادر خود را نیز از دست می دهد. این، شروع خوبی برای روایت داستان یک تحول ژنتیکی است! سربازِ داستان ما به لحاظ روحی و جسمی زوالی تدریجی را تجربه می کند تا اینکه از سوی فرمانده سابقش فراخوانده می شود. فرمانده به او اطلاع می دهد که اگر می خواهد سلامتی فیزیکی اش را مجددا به دست آورد چاره ای ندارد جز اینکه خود را برای انجام مهیج ترین پروژه عمرش آماده کند. این پروژه نه جنگ با کشورهای همسایه است و نه جنگ علیه یک گروه تروریستی! جیک باید به سیاره ای دیگر اعزام شده و شرایطی را برای ساخت یک مجتمع مسکونی در آن سیاره که «پاندورا» نام دارد، فراهم کند! اما جیک ابتدا باید سلامتی خود را به دست آورد و البته نه سلامتی در قالب یک انسان که او مجبور است تحت عملی قرار گیرد که یک انسان ناتوان را به یک «نِوی» توانا تبدیل می کند؛ «نِوی» نام موجوداتی است که در پاندورا ساکن شده اند و حال چون جیک هم قرار است به پاندورا اعزام شود بنابراین چاره ای ندارد مگر آن که به ساکنین این سیاره شبیه شود. نِوی ها بدنی آبی، چشمانی روشن و گوشهایی اندکی بزرگتر از گوش انسان دارند و از آنجا که داستان فیلم در سال 2154 می گذرد، علم پزشکی به این توانایی رسیده است که بتوان با یک جهش ژنتیکی، انسان را به موجودی دیگر تبدیل کرد! تنها سوالی که باقی می ماند این است که چرا همین ترکیب دی.اِن.اِی ها که برای تبدیل یک انسان ناتوان به یک نِوی توانا به کار می رود برای ایجاد سلامتی جیک در همان قالب انسانی اش به کار نمی رود؟! پاسخ این سوال را می توان از خلال یکی از گفتگوهای «سام وارثینگتون» بازیگر نقش جیک، استخراج کرد. وارثینگتون می گوید:«جراحی جهش ژنتیکی که در آواتار با آن روبه روییم به لحاظ مادی هزینه سنگینی دارد و به همین دلیل است که تنها برای مصارفی خاص به کار می رود! به هر حال بانیان پروژه تسخیر پاندورا، برای به دست آوردن این سیاره، هر هزینه ای که لازم باشد را می پردازند چون می دانند در صورت انجام موفقیت آمیز پروژه، چندین برابر هزینه های شان به آنها بازگردانده خواهد شد!»

 

رگه های اخلاق مدارانه

بخش ابتدایی «آواتار» به مانند دیگر فیلمهای حادثه ای، کاملا آرام و البته هیجان انگیز روایت می شود. به هر حال آشنایی مخاطب با اسرار پروژه آواتار و پس از آن تبدیل کاراکتر اول فیلم به موجودی کاملا متفاوت با آنچه که پیش از این بوده، آن قدر جذابیت دارد که لحظه به لحظه بر هیجان مخاطب بیفزاید. از اینجا به بعد آرام آرام عناصر تعلیق برانگیز فیلمنامه رخ می نمایند. جیک که حالا به جای انسان، یک نِوی است به پاندورا اعزام می شود. هفته های اول عملیات به آرامی و البته با موفقیت پیش می روند و جیک می کوشد هر آنچه فرماندهانش از او می خواهند را به درستی پیاده کند. اولین شوک فیلم درست در همین نقطه روی می دهد؛ در یکی از معدود برخوردهای پیش آمده میان انسانها و ساکنان پاندورا، جیک در موقعیت وحشتناکی قرار می گیرد، موقعیتی که ممکن است به مرگ او بینجامد اما در این نقطه است که به ناگاه بُعد دوم قصه نمایان می شود؛ بُعد عاشقانه فیلم که با ظهور یک دختر نِوی با نام «نیتری» بروز می یابد. نیتری، جیک را از مهلکه می رهاند و جیک که مدتها است دور از فضایی عاشقانه، گذران عمر کرده، با دیدن روحیات انسانی نیتری، به او علاقمند می شود. داستان عاشقانه ای که از اینجا به بعد پی گرفته می شود آن قدر زیبا روایت شده است که شاید بتوان آن را به اساطیری ترین عشقهای انسانی شبیه کرد. در رابطه پدید آمده میان جیک و نیتری هیچ گونه اغراق در احساسات گرایی را شاهد نیستیم و همه چیز آرام آرام و به دور از هر گونه سانتی مانتالیزم پیش می رود. به قول «تای بور» منتقد بوستون گلوب، داستان عشق یک انسان و موجودی از سیاره ای دیگر آن قدر زیبا به تصویر کشیده شده که مخاطب به آسانی غرق در داستان می شود. تای بور می نویسد:«جهان تماشایی جیمز کامرون نه فقط ناشی از زیباییهای سیاره ای است با نام پاندورا که به مدد جلوه های ویژه رایانه ای به تصویر کشیده شده اند بلکه مهمتر از هر چیز رگه های اخلاق مدارانه فیلم است که بیش از همه در رابطه ی به وجود آمده میان جیک و نیتری ظهور می یابند. به گمان من رابطه عاشقانه پدید آمده میان این دو موجود حتی ارزش آن را دارد که دستمایه ساخت اثری مستقل قرار گیرد.» جذابیت بُعد رمانس گونه فیلم بیش از هر چیز نشان از تبحر جیمز کامرون در تصویرسازی بدون حاشیه فضاهای عاشقانه دارد. نباید فراموش کرد که یکی از اصلیترین دلایل موفقیت «تایتانیک» نیز ظرافتهای کاری جیمز کامرون در روایت زیبای یک رمانس بود.

 

توانایی فیزیکی + احساسات قوی

آشنایی جیک و نیتری هرچند برای این دو موجود و البته مخاطبان فیلم، بسیار جذاب و خاطره انگیز است، اما این چیزی نیست که خوشایند فرماندهان پروژه آواتار و به خصوص جناب «کلنل مایلز کواریچ» باشد. آنها «جیک سالی» را برای مبارزه در برابر نِوی ها به پاندورا فرستاده بودند اما اکنون جیک به یکی از نِویها تبدیل شده است! چاره چیست؟ مثل همیشه مبارزه نهایی است که رقم زننده همه اتفاقات سرنوشت ساز است! اگر در تایتانیک این کاراکتر «جک» بود که خود را به زیر آب فرو برد تا «رُز» زنده بماند، در اینجا نیز با کاراکتری با نام «جیک» روبه روییم که با پیوستن به قبیله نِوی ها به نوعی خودش را فدای «نیتری» می کند تا بتواند با در اختیار قرار دادن اطلاعاتی که راجع به تجهیزات نظامی انسانها دارد، جان نیتری و سایر همنوعان او را نجات دهد! برای بازی در نقش نیتری از چهره ای جوان با نام «زوئی سالدانا» استفاده شده؛ سالدانا که متولد نیوجرسی است، تحصیلات هنری خود را در جمهوری دومینیکن به پایان رسانیده و سپس برای پیگیری جدیتر حرفه بازیگری مجددا به آمریکا بازگشته است. سالدانا که پیش از این سابقه بازی در درام «نقطه برتری» و همچنین سریال «شش درجه» را نیز داشته است، خیلی خوب توانسته در قالب کاراکتر یک نِوی فرورود. سالدانا درباره سختیهای بازی در این نقش می گوید:«شکل و شمایل نِوی ها به انسانهای اولیه شباهت دارد. آنها بیشتر به نیروی فیزیکی متکی هستند و البته احساسات قدرتمندی نیز نسبت به همنوعان خود دارند. اینکه در نقش یک موجود بدوی بازی کنیم، مرهون آن است که با فضای زندگی انسانهای اولیه آشنایی کامل داشته باشیم. مطمئنا اگر یک انسان امروزی بخواهد به ناگاه به ده هزار سال قبل بازگردد، به راحتی نخواهد توانست با شرایط زندگی در آن روزگار کنار آید. حتی اگر به لحاظ ظاهری نیز خود را کاملا شبیه به انسانهای اولیه نماید، باز هم در نحوه زندگی کردن و یا چگونگی رفتار با همنوعان است که دچار مشکل می شود. بنابراین بازی در قالب نِوی ها که بیشتر از هر چیز به انسانهای اولیه شباهت دارند، به دو عامل نیاز داشت؛ اول ارتباط برقرار کردن با مکان زندگی این موجودات و دوم همسان شدن با ویژگیهای رفتار بیرونی این موجودات!» سالدانا برای تبدیل شدن به یک نِوی واقعی تحت هدایت مستقیم کامرون قرار داشته و او بوده که حتی نحوه راه رفتن خاصی را نیز برای او طراحی کرده است. سالدانا اظهار می دارد:«اگر می خواستم از فیلمهای کمدی که درباره انسانهای اولیه ساخته شده اند، الهام بگیرم مطمئنا نتیجه کار مسخره می شد برای همین جیمز کامرون در این باره تمرینات ویژه ای را برایم در نظر گرفت تا به بُعد رئالیستی زندگی موجوداتی که در پاندورا ساکن اند، خدشه ای وارد نشود!»


یک حماسه جریان ساز

جیمز  کامرون برای ساخت «آواتار» بیش از چهار سال زمان گذاشت و در این مدت شخصا تمام مراحل مربوط به تولید پروژه اش از نگارش فیلمنامه تا انتخاب بازیگران، ساخت موسیقی و حتی تدوین را زیرنظر داشت. او برای تصویر کردن موجودات سیاره پاندورا نیاز به این داشت که از نوعی دوربین تصویربرداری دیجیتال سه بُعدی با وضوح فوق شفاف استفاده کند و برای این منظور با ترکیب چند دوربین دیجیتال مدرن، نوعی خاص از دوربینهای موردنیازش را ساخت. چنان که کامرون خود در مصاحبه هایش نیز اعلام داشته، اصلیترین چالش برای تولید «آواتار» ارائه فضایی باورپذیر از محیط بیرونی و موجودات سیاره پاندورا بود و جالب اینجا است اکنون که فیلم به اکران رسیده اغلب منتقدان همین واقع گرایانه بودن فضاهایی که از یک سیاره دوردست ارائه شده را نقطه تمایز این فیلم با تمام فانتزی های فضایی می دانند که پیش از این تولید شده است. «لوک وای.تامپسون» منتقد «ئی آنلاین» در این باره می نویسد:«حماسه آواتار فراتر از تمام ساختارهای حماسی است که تاکنون دیده اید یا داستانهایی براساس آنها خوانده اید. این فیلم شبیه هیچ فیلم دیگری نیست احتمالا به این دلیل که جیمز کامرون خود کارگردانی متمایز است. این مرد نه تنها به مانند بقیه هم سلفان خود نمی اندیشد بلکه تفکرات متفاوت خود را نیز به بهترین شکل به تصویر برمی گرداند درست در نقطه مقابل کارگردانانی که نه خوب می اندیشند و نه توانایی این را دارند که اندیشه های خود را به درستی به فیلم بازگردانند. جیمز کامرون از دگرگونیهایی که طی صد سال آینده رخ می دهند، چنان تصویر باورپذیری ارائه داده که کمتر کسی است که بخواهد این جهان زیبا را موهوم بپندارد.»

 

موفقیتهایی که در انتظارند!

«آواتار» هرچند تازه در ابتدای راه اکران خود قرار دارد اما در همین روزهای آغازین اکران با چنان استقبالی از جانب منتقدان و مخاطبان روبه رو شده که همگان انتظار دارند این فیلم یکی از موفقترین فیلمهای امسال در مراسم اسکار باشد. بد نیست بدانید این فیلم از سوی جامعه منتقدان ایالات متحده با درجه «عالی» توصیف شده و حتی منتقدی مثل «راجر ایبرت» به آن چهارستاره داده است! «آواتار» همچنین در مراسم گلدن گلوب نامزد دریافت چهار جایزه بوده است؛ جوایزی برای بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین موسیقی و بهترین ترانه! حرف از موسیقی شد، بد نیست بدانید موسیقی زیبای این فیلم توسط «جیمز هورنر» ساخته شده است یعنی همان کسی که برای ساخت موسیقی متن «تایتانیک» اسکار را به خانه برد. «می بینمت!» عنوان ترانه زیبایی است که برای فیلم «آواتار» ساخته شده و توسط خواننده ای بریتانیایی تبار با نام «لئونا لوئیس» اجرا شده است. کامرون همان طور که 12 سال قبل رویای تسلط انسانهای روزگار گذشته  بر کره زمین را در قالب «تایتانیک» به تصویر درآورده بود، در «آواتار» هم کوشیده رویای انسانهای امروز در تسلط بر منابع طبیعی سیارات دیگر را به تصویر بکشد. رویای گذشتگان که با غرق شدن تایتانیک، فروپاشید اما اکنون هنوز زمان خوبی برای قضاوت درباره رویای انسانهای امروز نیست! باید کمی صبر کرد!

+ نوشته شده توسط حامد مظفری در چهارشنبه سی ام دی 1388 و ساعت 0:36 |


Powered By
BLOGFA.COM